شنبه 06 آبان 1396 در 08:01
23 3
شنبه 06 آبان 1396 در 08:01

مدرسه زندگی، خلاصه مباحث

مدرسه زندگی، خلاصه مباحث

به طور کلی در حوزهی تعلیم و تربیت حرفهای خوبی در قبل و به ویژه بعد از انقلاب اسلامی ایران زده شده، مفاهیم قابل تحسین و خواندنی با محوریت این موضوع در قانون اساسی کشور وجود داشته و تا کنون چندین سند و یا شبه سند در آموزش و پرورش نیز به نگارش درآمده است. همچنین مصوبات زیادی در شوراهایی مانند انقلاب فرهنگی و یا شورای عالی آموزش و پرورش موجود میباشد. اما بعضاً این موارد که از آسمان هفتم شروع میشوند به آسمان دوم هم نمیرسند و حداقل یک آسمان و یک زمین به ما بدهکارند!
 نزدیکترین حلقهی این مفاهیم نظری و اخلاقی همان آسمان اول است و آنچه در جامعه میگذرد حلقهی زمینی شدن این مفاهیم.  سؤال مهم این است که این مصوبات، چگونه باید در مدرسه اعمال شوند؟! و این مشکل بزرگ ماست که به آسانی هم حل نمیشود.
در طول تاریخ، انقلابهای واقعی و یا تحولاتی ضد انقلابی که الزاماً هر تحولی با بار مثبت محسوب نمیشود، به صورت بنیادین در شرق و غرب عالم به وقوع پیوسته و باعث تغییر رژیمهای سیاسی شدهاند. متناسب با این تحولات در هر کشوری، تغییر رژیم آموزش و پرورش یعنی نظام تعلیم و تربیت و نظام حق التکلیف آن کشور هم اجتناب ناپذیر میباشد. برای مثال تغییرات بنیادین در ایران از زمان قاجار و یا سر کار آمدن رضاخان که باعث تغییر مسیر حکومت و جامعهی آن روز شده، اتفاق افتاده وآموزش و پرورش را سکولاریزه کرده است! قصد این نیست که بگوییم آموزش و پرورش ایران تا قبل از این حوادث اسلامی بوده، اما شاخصههای صریح ضد اسلامی،  یا در آن به چشم نمیخورده و یا اگر هم بوده  نهادینه نبوده است.
 البته تحرکاتی شروع شده بود، خصوصاً از زمان ناصرالدین شاه به تدریج بیشتر هم شد. مطلعید که بعد از تسلط غرب بر ایران، تأسیس دانشکدهی تربیت معلم، حتی قبل از ساخت دانشگاه تهران اولین گام بوده، و اولین اعلام رسمی بورسیه توسط غرب هم در حوزهی تعلیم و تربیت رقم خورده؛ دولت ایران در اوایل قاجار عدهای را برای آموزش در صنایع دفاع و آموزش نظامیگری به غرب اعزام میکند تا از تعداد شکستهای قاجار کاسته شود، اما در غرب بعضی از اعزامیها را به سمت موضوعات خاص تعلیم و تربیت منصرف کردهاند! بنابراین اولین جمعیت بزرگ بورسیه، حوزهی تعلیم و تربیت بوده و اولین دانشسرا هم دانشسرای تربیت معلم.
اساساً راه ایجاد نفوذ و تسلط و ایجاد یک هژمونی در بستر جامعه، مدرسه میباشد. دارالفنونی که در ایران با یک رویکرد مشخص تأسیس شد با رویکردی متفاوت به نماد تحولات آموزشی کشور تبدیل شد؛ تا حدی که نظام آموزشی را در ظرف چند دهه به سمت و سوی مورد نظر و هدفمندی کشاند. با این حرکت شاکلهی نخبگان جامعه و حاکمیت آن زمان به کلی تغییر کرد. مؤسس دارالفنون یعنی جناب امیرکبیر که چند کار بزرگ در زمان خودش انجام داده با این که ذهن قوی تئوریکی هم نداشته اما به خاطر نگاه اصلاحی، استقلالطلبانه و دینیاش، برای تأسیس دارالفنون شرط گذاشت که نه از کشورهای استعمارگر مثل انگلیس و روس، معلم و استاد میآوریم و نه دانشجوی ایرانی را به این منطق اعزام میکنیم.
حضرت امام "ره" هم در بخشی از وصیتنامهی سیاسی الهیشان اشاره دارند به دوستان آموزش عالی که لااقل از فرستادن دانشجو به کشورهایی با سابقه استعمارگرانه در ایران خودداری کنید! دلیل حضرت امام هم همین است که آنها به جای آموزش علم، ذهن افراد را آنگونه که میخواهند میسازند و بعد از آموزش و کادرسازی نگران برگشت این افراد به کشور بومی نیستند چرا که اعمال نفوذ در فرهنگ کشور و حکومت اتفاق میافتد.
از حدود صد سال پیش، اغلب طبقات حاکم در کشورهای اسلامی با همین شیوه در رشتههای فرهنگساز و گفتمانساز تربیت شدهاند. خطر آنهایی که در حوزههای پزشکی و مهندسی درس خواندهاند و به اصطلاح جزء سخت افزاری سیستم محسوب می-شوند کمتر است از خطر کسانی که در حوزههای علوم اجتماعی و یا علوم انسانی آموزش دیده و نرم افزار تمدن و جامعهای را به عهده میگیرند. دنیای استعمار همیشه روی این قضیه کار کرده و حساس بوده. مثلاً تغییر رشتههای تحصیلی در دارالفنون زمان امیرکبیر با زمانی که انگلیسیها مدیریتش کردهاند متفاوت است. اولویت رشتهها، معماری دارالفنون و حتی قانون دعوت از اساتید تغییر کرد. به روایت کنسولگری انگلیس، باغچهی حیاط دارالفنون طوری طراحی شد که از بالا به صورت پرچم انگلیس خودنمایی کند، هرچند که افراد در حیاط متوجه این مطلب نمیشدند!
یکی از مهمترین مباحث همین خواهد بود که به عنوان مقدمه اشاره شد تا روشن شود مسالهی آموزش و پرورش چقدر پیچیده است. وقتی در دههی چهارم انقلاب اسلامی، کانون مدارس اسلامی تشکیل میشود، یک معنای صریح دارد و یک معنای ضمنی. به عبارتی تشکیل این کانون یعنی شما معتقدید که نظام تعلیم و تربیت کشور به معنی دقیق کلمه، اسلامی نیست!
مبانی آموزش و پرورش هنوز اسلامی نیست و ما هنوز در چهارچوبهای ترجمه زدگی صدههای پیش تنفس میکنیم وضعیت دانشگاهها هم به همین منوال است. معانی درسها در رشتههای علوم انسانی و غیر علوم انسانی تقریباً ترجمهای است. شاید این برای ملل دیگر بد نباشد اما برای ملتی که انقلاب کرده و مدعی تمدن سازی، ساختار سازی، تغییر تاریخ و بازگشت به پرسشهای انبیایی در همهی حوزهها مخصوصاً تعلیم و تربیت است، بسیار تهدید کننده میباشد.
باید از دوستانی که مدارس اسلامی را با این عنوان تشکیل میدهند تشکر کرد چون در واقع فداکاری میکنند و کاری اضافه بر سازمان انجام میدهند. میتوانستند بگویند مدرسهی غیرانتفاعی تشکیل میدهیم، خوب هم پول میگیریم و بچهها و اولیای آنها را راضی میکنیم. در حالی که دغدغهی شما، تربیت این نسل است و این کمترین دلیل برای تشکر از خواهران و برادران عزیز است.
البته خطراتی هم در پیش رو داریم. وقتی از مدارس غیرانتفاعی صحبت میشود، خطر انتفاع زدگی هم مطرح میگردد. خیلی جاها اسمش را  میگذارند غیرانتفاعی در حالیکه خیلی هم انتفاعی هستند! از باب گذاشتن اسمی که درست ضد فعالیت سازمانی است میتوان به قضیهی کچلی اشاره کرد که اسم خودش را گذاشته زلف علی! بعضی از این مدارس کاملاً سود محور و تجاری به مسالهی آموزش و پرورش نگاه میکنند. بخشی از تجارتشان هم مذهب است! چون خیلی از خانوادههای مذهبی پولدار، برای جلوگیری از بروز هر مشکلی دوست ندارند بچههایشان در یک محیط لامذهب تربیت شوند؛ فلذا از این مدارس استقبال میکنند که این برای بعضیها نان دانی خوبی میشود.
خطر دیگر، خطر تربیت اشرافی است. در همهی حکومتها یک مدارس ویژهای وجود دارد که بچه پولدارها و بچههای حکومتی و اشراف در آنجا به طور ویژهای تربیت شوند. از دوست داشتههایشان لذت ببرند و در آب نمک خوابانده شوند تا بعداً ثروت و قدرت را تحویل بگیرند و نسل به نسل یک حلقهی معیوبی را تشکیل دهند. اساساً یکی از خطرات آموزش و پرورش خصوصی همین است که مدارس تبدیل به بنگاههای کادرسازی، سرمایهسازی و بلوکهای قدرت بشوند.
خطر دیگر، خطر تحجر است. وقتی پسوند اسلامی پشت نام یک مدرسه قرار میگیرد، زمینهی تنزل اسلامیت به مفاهیم و مسائل پیش پا افتاده و سطحی هم پیش میآید. در بعضی مدارس به جای کار روی تعبیر روش زندگی، آموزش احادیث درجهی سه و چهار را در دستور کار بچه ها قرار میدهند، آموزش احادیثی که نه سندیت مشخصی دارد و نه معنای واضح و روشنی و حتی گاهی هم جعلی است و یا اگر جعلی نباشد نیازمند مفسر است تا توضیحش دهد و یا طرح مسائلی که بعضاً برای ذهن معلم و دانشآموز روشن و واضح نبوده، به خارق العادات مربوط شده و یا مستحبات درجه پنجم و ششم را پوشش میدهد!
در حالیکه مشکل اصلی ما در جامعه واجبات و محرمات است. متأسفانه دیده شده که گاهی بچهها مجبور به حفظ کتابچه و مباحثی میشوند که حتی مراجع تقلید ما هم معلوم نیست این موارد را انجام دهند. این که به سمت فاصله گرفتن از عقل واضح پیش برویم و از تربیت متعادل دور شویم و یا بچهها را به انجام دستورالعملهای ویژهی بزرگان مجبور کنیم، صحیح نیست. من با نمونهای مواجه شدم که یکی از بستگان سوال میکرد از پاسخ یک روایت و من هرچه بررسی میکردم و روایت را میخواندم نه معنیش را میفهمیدم و نه حتی سند و منبع آن را!
این در حالی است که مسائل و ابتدائیات زندگی در نسل امروز جای کار دارد که البته با وجود رسانهها و وضعیت فعلی نظام تعلیم و تربیت اسلامی و رقبایی که صد و پنجاه سال بر آموزش و پرورش ما مسلط بودند، چیز عجیبی نیست. در واقع نظام آموزش و پرورش اسلامی متعادل، تقریباً یک اپوزوسیون؟!! حساب میشود در مقابل نظام رسمی آموزش و پرورشی که حاکم بر جهان است و حتی بر ایرانِ پس از انقلاب که هنوز هم بقایای آن را در خود دارد. نظام آموزش و پرورش اسلامی متعادل، نگرش تازه و پادزهر قدرت مستمری است که در حوزهی تعلیم و تربیت رخنه کرده و وارد شده است.
خطر موجود دیگر در مدارس غیر انتفاعی از نوع مذهبی، تولید غرب زدگی مضاعف میباشد. غرب زدگی ممکن است به شکل عریان ضدمذهب تدریس و تفهیم نشود اما میتواند با پوشش مذهب و ادبیات مذهبی در یک نسلی دوباره ترویج گردد. به این صورت که برای دور ماندن از هر اتهامی، پشت یک سری از احکام ظاهری مثل محاسن و حجاب و نماز و روزه مخفی میشوند ولی در حقیقت سبک تفکر و سبک زندگی غربی از نوع سکولارش نه از نوع لائیک ( این دو با هم متفاوتند ) را رواج میدهند.
توضیح این که لائیک که معمولاً به سکولاریسم فرانسوی هم مشهور است، خیلی تند و سریع علیه مذهب موضع میگیرد و نوع شدیدش در مارکسیسم خودنمایی میکند. اما سکولاریسم که بیشتر انگلیسی و آمریکایی است همان پدرسوختگیهای انگلیسی را در خود دارد. یعنی احترام به مذهب، به کلیسا و به مسجد؛ مذهب به عنوان یک امر خصوصی محترم است با این فرض که غلط اضافهای انجام نشود! در واقع سبک زندگی در این تفکر هیچ ارتباطی با مذهب ندارد. نظام حق التکلیف به مذهب مربوط نیست. به عدالت اجتماعی و توزیع قدرت و ثروت نباید کاری داشته باشی. نحوهی مبانی معرفت به شما مربوط نیست. مذهب شما یک مسالهی شخصی و سلیقهی درونی است.
 و لذا یک فرهنگ و یک زندگی صد در صد ماتریالیستی و مادی گرایانه با ظاهری مذهبی باز تولید میشود و این خطری بسیار جدی است که متأسفانه در نظام آموزش و پرورش ما، رسانهها و سینمای ما هست. حتی در مدارس غیرانتفاعی هم زیاد به چشم میخورد! حتی در بعضی از مدارس غیرانتفاعی که رویکرد اسلامی هم دارند، گاهی وجود دارد. از خطر غرب زدگی و نوع دورزننده-ی مذهب به عنوان جزئی از بازی یا جزئی از دکور صحنه، از قرار گرفتن مذهب در حاشیه نه متن کار و از خطر تحجر یا باز تولید خریت به نام مذهب نباید غافل بود.
در تهران و شهرهای دیگر، هستند مدارسی که بچههای با استعداد از خانوادههای مرفه و متدین را عضو گیری میکنند. روی بچه-ها کار میکنند اما در عین حال اوج مذهبی گریشان میشود قمه زنی! در مجموع انگار ما جامعهای هستیم که روی دست جامعه-ی جهانی ماندهایم. انگار که مذهب باید برود در کمدی توی حاشیهی تاریخ و فقط با اتکا به حداقلها تربیت دینی صورت پذیرد بدون آن که ورود اجتهادی به عرصههای مختلف داشته باشد.
در واقع با پذیرش عملی تفکیک دین از آموزش و پرورش، از سیاست و اقتصاد، تربیت به نحوی اتفاق بیفتد که طرف به وقت ورود به عالم سیاست یا مدیریت احساس گناه کند. مثل همان موردی که یک نفر بعد از بیست سی سال زندگی در آمریکا میآید مدرسهای تأسیس میکند، از جامعه فاصله میگیرد و شب اربعین هم مراسم قمهزنی یواشکی راه میاندازد. قمهزنی از نوع آمریکاییش!! و این مشکوک است نه صرفاً سیاسی بلکه به لحاظ فطری و معرفتی. اینها تناقضاتی است که باید حل شود.
چند نکتهی دیگر مطرح میکنم و بعد تفصیلیتر به بحث میپردازیم. در بعضی جوامع آنهایی که برای آموزش و پرورش برنامه-ریزی میکنند، منفعل و شرمنده نیستند، از کسی هم دستور نمیگیرند. به روش غلط یا درست آن چه که احساس میکنند مورد نیاز جامعه میباشد را در موارد درسی پیاده میکنند. مثلاً در الگوی مدارس آمریکا و انگلیس مشکلات واقعی زندگی شناسایی شده و به عنوان مورد آموزشی در مدرسه به آن پرداخته میشود. مدرک هم میدهند و با افتخار هم میگویند مدرک این آموزشها را داریم. مثلاً بحث آشپزی در انگلیس چیزی حدود 15 سال است که طرح کار محسوب میشود. حالا به بعضی از مدارس داخلی و مدعی که مواردی مثل آموزش آشپزی، خیاطی یا تعمیر لوازم منزل را مسخره میکنند باید گفت که مدل ارباب-هایشان هم همین است!
این مدرسهی زندگی است یعنی نازل کردن آموزش و پرورش به مشکلات واقعی. حالا غربیها با مبانی خودشان انجام میدهند ما هم باید با مبانی خودمان انجام دهیم. منتها این جا کسی جرات نمیکند و یا خجالت میکشد از طرح درسهای اینچنینی! ما این همه فارغ التحصیل داریم در حوزههای علوم سیاسی و فلسفه و غیره که موضوع درسشان را درست و کامل نمیدانند. آموخته-هایشان نه به درد جامعه میخورد و نه به درد آخرت خودشان. شغلی هم برایشان نیست تا لااقل زندگیشان با آن سپری شود.
این که نحوهی آموزش و پرورش ما، کتاب ما، پژوهش و کارهای ما ناظر به انسانی که قرار است ساخته و تربیت شود نباشد و هر کسی جداگانه کارش را بکند، مشکلی اساسی است و میتواند موضوع صحبت دوستان در جلساتی که مابین این دوره خوب است تشکیل بشود، باشد. این یک مشکل اساسی است و برون داد آن میتواند برای آموزش و پرورش کل کشور مفید واقع شود. اگر در چنین جمعهایی شما به یک نتیجهی شفاف، منطقی، اسلامی و عملی برسید؛ مطمئن باشید که این حرکت تبدیل میشود به مانیفستی برای کل نظام آموزش و پرورش کشور.
اگر " کانون مدارس اسلامی" درست میشود یعنی نظام آموزش و پرورش کشور نمیتواند این بار را بکشد. خوب چرا نمیتواند؟!  معلمین ما که اکثراً از بهترین اقشار جامعه هستند. مشکل کجاست؟
پس یکی نظام حق التکلیف در جامعه است که در حوزه قوانین و حقوق متجلی میشود و یکی هم نظام تعلیم و تربیت است که هم به رسانهها مربوط میشود و هم با اهمیت بیشتری به مدرسه. هر دوی این موارد شاخص اصلی حرکت یک جامعهاند.
و اما نکتهی سوم یعنی مدرسهی زندگی. برای ورود به این بحث به سه حوزهی مبنایی و قابل تشخیص که در مقایسه بین نظام-های آموزش و پرورش از قدیم تا امروز و در غرب و شرق عالم با احتساب دینی بودن یا نبودنشان وجود دارند اشاره میکنیم :
1-    حوزهی فلسفهی علم ( تعریف علم )
2-    حوزهی فلسفهی تربیت ( هدف از تربیت ) با دایرهای وسیع شامل فلسفهی اخلاق و ارزش شناسی
3- مسالهی تعریف زندگی ( انسان شناسی در حوزهی فلسفهی حیات )
همهی نظریهپردازان مادی و الهی و تمام متفکران دنیا که در بازهی آموزش و پرورش صحبت کردهاند در این موارد مشترکند. به غرب که نگاه کنیم از افلاطون شروع شده به روسو رسیده و بعد جان لاک، دیویی، پیاژه و دیگرانی که مخصوصاً در صد و پنجاه سال گذشته نظریه داشتند میرسد. در انبوه حرفهای موجودِ غرب، هم بحثهای حسابی و دقیق وجود دارد و هم حرفهای مزخرف و ناحساب.
ما در مواردی با اینها اشتراک نظر داریم، در مواردی هم متفاوتیم. گاهی عینیت و تطابق بین ما وجود دارد و گاهی هم تضاد. در دو مرکز اصلی تاریخ و تمدن و فرهنگ در شرق عالم یعنی چین و هند، نظریهپردازانی بودند که کم و بیش تحت تاثیر هندوئیزم و بودائیزم و یا حکمای اخلاقی شرق دور، مطالبی را عنوان کردهاند که هم حرفهای عالی و متعالی در بینشان وجود دارد و هم حرفهای ابلهانهای که کودک دبستانی هم از پذیرفتنش امتناع میکند. به هر حال این جمعبندی که در شرق و غرب عالم، هر سه حوزهی مذکور وجود دارد. این که تعریف علم و هدف تربیت چیست؟ نگاه علم چه نگاهی است و باید چه نگاهی باشد در مدارس اسلامی و غیر اسلامی به اضافهی فلسفهی تربیت با احتساب فلسفهی اخلاق، انسان شناسی و حیات شناسی، مقولههای این نظریههاست. مقولهی دیگری هم هست به نام فن تدریس و روشهای آموزشی، متدولوژی آموزش و پرورش که بسیار مهم است اما موضوع بحث ما نیست.
از این به بعد سه بحث قابل استنتاج میباشد. اول ما باید بدانیم هدف در آموزش و پرورش چیست؟ مراد ما فقط حیات شناسی بیولوژیک و زیست شناسی نیست بلکه زندگی عقلانی و معنوی مراد است. مفهوم حیات طیبه، زندگی پاک، فلسفهی زندگی و انسان شناسی مورد نظر است.
علم شناسی و نگاه به تعریف علم که شامل معرفت شناسی، فلسفهی علم، تاریخ علم، تاریخ تمدن و فلسفهی فرهنگ میشود، از دیگر موضوعات است. قابل توجه این که در مسالهی علم و تاریخ تمدن با سیاستهای موجود ما دچار خود کمبینی و احساس حقارت شدهایم. چرا که در طول آموزش سالهای متمادی به ما اینطور تلقین شده که شیمی و فیزیک فلسفه و حقوق و جامعه-شناسی و ریاضی و تعلیم و تربیت از قرن 19 و در حیطهی چند کشور خاص مثل آمریکا، انگلیس و فرانسه تولید شده و تاریخ هزاران سالهی کل بشر به دو عصر روشنایی و تاریکی تقسیم میشود. عصر روشنایی هم دقیقاً از قرن 18 به بعد است و مربوط به اروپای غربی و در واقع از این جا به بعد است که فیزیک و شیمی و پزشکی و حقوق و فلسفه و سایر علوم متولد شدند!! بقیه بشریت هم نابالغ بودند و مجبور میشدند علوم حاصله را برای استفاده ترجمه کنند!
پیشنهاد میشود کتابهای این حوزه را در ردیف تدریس مدارس اسلامی قرار دهید و یک بخش ویژهای بگذارید تا بچهها با تاریخ علم آشنا شوند و بدانند اکثر متفکران علوم مختلف مسلمان و غالباً ایرانی بودهاند. شروع علم جدید توسط گالیله و سایرین دروغ است. تمام آن چه را که به اسم فیزیک و نجوم مدرن به نیوتون و گالیله نسبت میدهند متعلق به آثار متفکران اسلامی در هشتصد تا هزار سال پیش است. مباحثی مثل چرخش زمین به دور خورشید، مفهوم جاذبه، وزن حجمی و غیره متعلق به آنها نیست. این عقدهی حقارت در تدریس مدارس اسلامی باید کمی شکسته شود تا بتوان کاری کرد.
با توجه به نگاه نظریهپردازان حتی غربی، شروع بحث در حوزهی معرفت و معرفت شناسی است. این نشان میدهد مسالهی آموزش و پرورش بدون تعیین تکلیف با معرفت و علم، قابل صورت بندی نیست. بعد از بحث چیستی علم و این که منابع علم کدامند؟ به تعریف انسان میرسند. این که انسان چه موجودی است؟ با پیش فرضهای مختلف پاسخ داده میشود. مثلاً جان لاک که از پدران اولیهی آموزش و پرورش سرمایهداری است، یک تعریفی از انسان ارائه میدهد و کتابی مستقل راجع به معرفت شناسی و انسان شناسی مینویسد. اما از روی این  نوشتهها نمیتوان فهمید نظام آموزش و پرورش لیبرال و تعلیم و تربیت لیبرال از کدام آبشخور اپیستمولوژیک و معرفت شناختی آب میخورد؟! و از کدام آبشخور، انسان شناسی منشا میگیرد؟!
ما در روشها ممکن است اشتراکاتی داشته باشیم مثل روش تلقین و تکرار که هم در مدرسهی اسلامی کاربرد دارد و هم در مدرسهی غیر اسلامی مورد توجه است. ولی در هدفی که این روشها مبتنی بر آن است؛ متفاوت هستیم.
مفاهیمی که با این روش منتقل میشوند با هم متفاوتند و گاه در خود روشها هم تفاوت وجود دارد. با این تفسیر چرا ما باید به سراغ این روشها برویم؟!
از این جهت باز هم باید اظهار تأسف و شرمندگی کنیم چراکه غربیها در شناسنامهسازی برای همه چیز متخصصند و این قابل تحسین است. هرچند خیلی چیزهایی که مربوط به تاریخ ملل مختلف هستند؛ توسط غربیها مورد سرقت واقع شده و به اسم خودشان به ثبت رسیده. خیلی چیزها جابجا و یا جعل شده، اما به هر حال کار مهمی که انجام میدهند این است که در هر حوزهای (به ویژه در صد و پنجاه سال گذشته) هر چه را که گفتهاند ثبت کرده و برایش تاریخ نوشته و تدوین کردهاند. به نحوی که امروز در هر جای دنیا حتی دانشگاههای ایران اگر بخواهیم به سراغ هر رشتهای تحت عنوان تاریخ اندیشه و تاریخ علم برویم، اطلاعات موجود متعلق به سه چهار کشور غربی است.
اغلب منابع موجود غربی است! چرا؟ چون اینها در صد و پنجاه سال پیش برای تک تک موارد تاریخ نوشتهاند. گاهی جعلی و گاهی واقعی اما بسیار دقیق. اگر ما عرضه داشتیم میتوانستیم تاریخ را اینطور بنویسیم، دریایی از منابع حوزوی و دانشگاهی در اختیارمان بوده و هست. در حالیکه حوزهی ما حتی فقه و اصول خودش را با سابقهی هزار و دویست ساله مدون نکرده و ما کتابی نداریم که بگوید برای فقه و فلسفه و غیره چه کتابها و مطالبی نوشتیم. حتی این چند کتاب موجود را هم غربیها و مستشرقین مطابق با اهداف خودشان به ثبت رساندند! و این مصیبت بزرگ ماست.
تاریخ پرمعرفتی که به اذعان شرق و غرب، بزرگترین تولیدکنندهی نظریه و بزرگترین تولیدکنندهی کتاب در جهان تمدن اسلامی با مرکزیت ایران بوده برای خود ما هیچ رد پای ثبت رشتههای علمی را در پی نداشته. حداقل، امروز باید به فکر افتاد و روند را به ثبت رساند. استاد پزشکی ما نمیداند تاریخ پزشکی کشورش چیست؟! مگر خودش علاقمند و پیگیر بوده باشد. مهندس ما نمی-داند نقش مهندسان ایرانی در تاریخ چه بوده؟ کسی به عنوان جامعه شناسی تاریخی به کتابهای ابن خلدون نظری نینداخته، اگر هم بوده به خاطر توجه و مطرح کردن ابن خلدون توسط اروپاییها، دقتی صورت گرفته و این یک سقوط فرهنگی است و ما باید در عرصهی تاریخ نویسی برای همهی علوم یک نهضت عظیمی داشته باشیم.
و ما بعضی از اشکالاتی که داریم آنجاهاست. ممکن است در روش جاهای زیادی با هم شباهت داشته باشیم مثلاً روش تلقین و تکرار. یک روشی است که هم در مدرسهی اسلامی کاربرد دارد و هم غیراسلامی. در حوزهی روش و متد خیلی جاها روش و متد هست اما هدفی که آن روش در آن مسیر بکار گرفته میشود با هم متفاوت است. مفاهیمی که با این روش منتقل میشوند با هم متفاوتند و گاه در خود روش، در ریز روش اجرایی هم با هم گاهی متفاوتند. حالا چرا باید برویم سراغ اینها؟ از این جهت که باز باید یک اظهار تأسف و شرمندگی دیگر بکنیم و آن اینکه غربیها متخصص هستند در شناسنامه سازی برای همه چیز. و به نظر من این قابل تحسین است. حالا این وسط خیلی از چیزهای مربوط به تاریخ و ملتهای دیگر رو سرقت میکنند به اسم خودشان. صفحات شناسنامه و علم و فرهنگ و اخلاق و حقوق بشر و همه را جا به جا و جعل میکنند ولی بالاخره کار مهمی که انجام می-دهند این است که در هر حوزهای بخصوص در این 150 سال اخیر هر چه که گفتند ثبت کردهاند و برایش تاریخ نوشتهاند و تدوین کردهاند. به این معنی که امروز در دانشگاههای ما هم، و همه جای دنیا هر کی میخواهد برود سراغ هر رشتهای تحت عنوان تاریخ اندیشه تاریخ علم در سه، چهار تا کشور غربی را میخواند. یعنی شما بخواهید فلسفه محض بخوانید میبینید منابعی که در اختیار دارید اغلب منابع غربی است. فلسفه حقوق و تاریخ و اخلاق و... همه همینطوراست. چرا؟ چون اینها در آن 150 سال گذشته نشستند برای تک تک اینها تاریخ نوشتند بخشی از آن را جعل کردند و بخشی را هم نوشتند و واقعاً هم دقیق نوشتند.
اگر ما عرضهاش را داشتیم که میخواستیم اینجور تاریخ ننویسیم و داشته باشیم دریای عظیمی از منابع در اختیار دانشگاه و حوزه ما قرار میگرفت. در حالی که حوزه ما تاریخ  فقه و اصول را خودش کامل تدوین نکرده، یک علم بیشتر از 300 – 1200 سال شما  هنوز 3 تا 4 کتاب نوشته شده آن هم حین اواخر چند دهه اخیر. یک کتابی که بگوید ما نشستیم برای فقهمان برای فلسفه-مان کتاب نوشتیم نداریم حتی این چند کتاب را هم یک کم غربیها و مستشرقین آمدهاند و یک کارهایی کردند با اهداف خودشان بعد یک عدهای شروع کردند یک کارهایی کردند این یک مشکل و مصیبت بزرگی است. تاریخ غنی و پر از معرفت که در یک دورهای خود غرب و شرق عالم  میگویند بزرگترین تولیدکنندهی نظریه و بزرگترین تولیدکنندهی کتاب در جهان تمدن اسلامی بوده با مرکزیت ایران. ولی امروز ما در هیچ رشتهی علمی تاریخی که مواقعی باشد و خودمان نوشته باشیم را نداریم. و این مصیبتی است و حداقل الان باید به فکر افتاد حداقل کارهایی که دارد میشود به حدی که هیچ استاد پزشکی ما نمیداند تاریخ پزشکی ما را. مگر اینکه خودش مطالعه شخصی کرده باشد. هیچ مهندسی نمیداند نقش مهندسان ایرانی در تاریخ چی بوده. جامعهشناس  و جغرافی دانش، حتی کسی مثل ابنخلدون که پدر جامعهشناسی مطرح شد آن همچون اروپاییها آمدند مطرحش کردند. این طرفیها بهش دقت کردند والا کسی اصلاً به عنوان جامعهشناسی تاریخی به کتابهای ابنخلدون نظر نکرده بود. این واقعاً یک قوط فرهنگی است. ما حتماً باید در عرصهی تاریخ نویسی برای همهی علوم یک نهضت عظیمی داشته باشیم آن هم به روش اینکه من از اینها مثال میزنم به دو دلیل است، در اغلب این بحثها ممکن است به نظریاتی که نظریهپردازان برجستهی 3-2 قرن اخیر در غرب زدهاند اشاره کنیم و نقل بکنیم به دو دلیل دست کم:
1-    اینکه منابع رایجی که در دانشگاههای ما تدریس میشود همین هاست. یعنی منابع رسمی به ثبت داده شده غالباً اینهاست.
2-    روح آموزش و پرورش در 100 سال اخیر در دنیا ناشی از این تفکر است و دوباره تأکید میکنم من غربیها را تحسین میکنم از این جهت و خودمان را تخطئه میکنم.
ببینید وقتی شما میخواهید آینده را بسازید باید یک تصویری از گذشته به مخاطب بدهی دیگه اگر شما تصویری که از گذشته به کل دانشآموزان و دانشجویان در دنیا داری میدهی و در کل دنیا این باشد که شماها پدرانتان احمق بودند شما هیچچیز نیستید و کاری نمیتوانید بکنید علم و تمدن و فرهنگ همه چی از ما شروع شده 2 مرحله یکی قدیم از یونان شروع شد چند قرن شما ریزهخوار یونان بودید بعد هم در دورهی جدید 200- 150 سال اخیر هم از اینجا شروع شد و الان هم همهتان ریزهخوار ما هستید. خب اگر این تاریخ قلابی جا افتاد از همان اول دو تا نتیجهی قطعی میگیرید که نظام آموزش و پرورش شما چگونه نباید باشد و چگونه باید باشد. یعنی جهت به سمت غربزدگی میرود به طور طبیعی شیب به آن طرف است و ثانیاً احساس حقارت کنی و دست خود را خالی ببینی که ما اصلاً حرف برای گفتن نداریم یک مقدار فقط موعظه است به این دو دلیل گاهی عرایض من ناظر به اینهاست و این را طرح میکنم که دوستان توجه بیشتر داشته باشند که اینها چه آثاری در حوزهی روش آموزش و پرورش و رسانهها دارد. یک پیش فرضهایی به لحاظ فلسفی، معرفتشناختی و انسانشناختی در پس بسیاری از توصیههای تعلیم و تربیتی وجود دارد. اگر ما با چشم و ذهن مسلح به پرسشهای فلسفیتر به این مفاهیم نگاه نکنیم متوجه نمی-شویم که کلاهمان را کجا دارند بر میدارند حالا چند مثال میزنم. البته این چیزهایی که میگویم به این معنی نیست که در کتابهای اینها حرفهای درست و حساب نیست، نه. حرفهای حسابی خیلی زیاد که کاملاً معقول و گاهی کاملاً مطابق با ارزش-های اسلامی است در آثار همهی متفکران غرب و شرق یعنی از چین و هند تا در غرب از لاک تا روسو تا دیویی همه هست. من اشتراکات را در موردش تأکید میکنم از ابنسینا و فارابی گرفته تا علمای اخلاق ما در عرصهی آموزش و پرورش نظریهپردازی کردهاند هیچ جا اینها درست تدوین نشده است که بیاید در نظام آموزش عالی ما تدریس سراسری شود. بین فیلسوفهای ما در حوزهی تعلیم و تربیت افراد مسلمان با گرایشهای مشایی و اشراقی و حکمت متعالی نظریهپردازی کردهاند در همهی عرصهها نظریات فوقالعاده مهمی در حوزهی نفسشناسی، انسانشناسی، معرفتشناسی و مفهوم علم دیدگاههای فوقالعاده مهمی دارند که وجهانی و تاریخساز است. بله فیلسوفان ما نظریاتی دارند که اثر مستقیم دارد در آموزش و پرورش. اینها در دانشگاههای تربیت معلم ما و برای معلمان ما روشن نیست. عرفای ما که در حوزهی عرفان نظری بخصوص نظریهپردازی کردهاند همینطور آنهایی که در حوزهی عرفان عملی و اخلاق  بحث کردهاند. متفکران اخلاقی ما که فیلسوف اخلاق و علمند و خودشان هم سالک اخلاقی بودند. یک اقیانوس مطالب در حرفهای اینهاست که بطور مستقیم آثار تعلیم و تربیتی و آموزش و پرورشی دارد. ولی در کتابخانهها دارد خاک میخورد. بسیار مباحثی است در مبانی فقه و اصول فقه در بحث منطق و مباحث فلسفهی علم در مباحث معرفت و معرفتشناسی. اگر اینها دست غربیها بود تا به حال 10، 20 هزار کتاب در شرح و تاریخ اینها نوشته بودند ولی متأسفانه دانشگاه و حوزهی ما از این جهت فلج و عقب افتادهاند. شما میبینید که کانت یک رسالهی 12 صفحهای نوشته در باب جرأت اندیشیدن  تا الان که ما خدمت شماییم هزاران هزار پایاننامه ناظر به این 12 صفحه نوشته شده در غرب  بعد در اینجا این همه مطالب عظیم در این مباحث هست که کسی با آن کاری ندارد و اصلاً بعضی موارد اسم این افراد را ما نمیدانیم اصلاً حالا من راجع به آیات و روایات سخن نگفتهام که اصل منابع در حوزهی تعلیم و تربیت و آموزش و پرورش هزاران آیه و دهها هزار روایت است که اینها در عرصههای مختلف سیاسی و اقتصادی و... هر چه که هستند همه به یک معنا ناظر به تعلیم و تربیت و آموزش و پرورش هستند. جان لاک یکی از چهرههای مؤثر است در غرب در حوزهی آموزش و پرورش در حوزهی لیبرال که یک کتاب تربیتی در حوزهی تعلیم و تربیت دارد به نام اندیشههایی یا نگاهی به تعلیم و تربیت مسأله اصلی ایشان در این کتاب این است که در یک طبقهی جدیدی در امریکا بوجود آمده یک طبقه سرمایهدار جدید (بورژوا) که دوره فئودالی، دهقانی، مالکان زمین در حاکمیت کلیسا و اینها دارد تمام میشود و این طبقه جدید در اثر تماس با جهان اسلام یک تحول اقتصادی در اروپا اتفاق میافتد.
مقدار زیادی طلا بعد از فروپاشی آندولس از طریق ایجاد مستعمرات دریایی از جنوب اروپا از جزیرهی فلورانس و جزیره ایتالیا و آندولس از این دو نقطه در جنوب اروپا، ثروت، تمدن و علم وارد اروپا میشود یعنی نوزایی واقعی از جنوب اروپا شروع شده مقدار زیادی طلا وارد اروپا میشود. ثروت زاد و ولد ظرف چند سال چندین برابر میشود مستعمرات از طریق کمک و استفاده از نیروی دریایی مسلمانها و تجارت بینالملل و اقیانوس نوردی و کشف آمریکا توسط آنها منتقل میشود به اروپاییان و یک تحول ایجاد میشود و یک طبقه جدیدی بوجود میآید. کسانی مثل جانلاک باید پیدا شوند که البته جانلاک حرفهای خوب دینی هم زیاد دارد. ما با این رویکردش کار داریم که اصلاً یک نظام آموزش و پرورش جدیدی شروع میشود و ایشان خودش در دربار انگلیسی است شروع میکند به نظریهپردازی که ما احتیاج داریم به یک مدارسی برای فرزندانمان این طبقهی جدید سرمایهداری که دارد در اروپا به وجود میآید. هدف آموزش و پرورش از نظر او این است. اصلاً ایشان جامعه را و بچهها را تقسیم میکند به دو طبقه اقلیت و اکثریت. میگوید اکثریت که فقرا هستند و طبقه متوسط به پاییناند برای اینها سرمایهگذاری آموزش و پرورش لازم نیست انجام شود. اینها رو فقط باید به عنوان نیروی کار تربیت کرد و برای آموزش و پرورش آنها هم مدلی ارائه میدهد. اما هدف اصلی آموزش و پرورش فرزندان طبقهی جدید بورژوا و سرمایهداری است که در اروپا دارد بوجود میآید. یک مقداری الهام از آموزش و پرورش یونان باستان هم هست که شما شبیه این تعبیر را در یونان هم میبینید که بردگان و... ارزشی برای تعلیم و تربیت ندارند ولی نجیب زادگان در دربار باید آموزشهایی ببینند و برای آنها سنگ تمام بگذارند. نمونهی دیگر آن در ایران باستان است که شما میدانید.
یک نظام شبه کاست در ایران ساسانی مطرح بود که نمونه وحشتناک آن در هند است که کاستهای طبقاتی در هند که کاست-های آموزشی هم ایجاد میکرد. نمونهای هم در ایران بود که اصلاً طبقات پایین نمیتوانستند با درس خواندن در آموزش و پرورش تغییر طبقه بدهند و کاملاً نظام آموزش و پرورش طبقاتی دیده میشد و در واقع اسلام آمد این سدِّ آموزش و پرورش را در برابر کل جامعه شکست و اعلام کرد که طب علم برای هنر مرد و زن مسلمانی از هر طبقهی اقتصادی و هر نژاد و هر جنسیتی که هستند بر همهشان واجب است.
یعنی جهاد آموزش و پرورش عمومی را اعلام کرد و آغاز کرد. و این سد آموزش و پرورش طبقاتی بعد از اسلام در جهان شکست که تبدیل شد به یک وظیفه شرعی، دینی و عمومی در همهی طبقات و همهی جوامع و به عنوان یک عبادت شناخته شد آموزش به دیگران به عنوان زکات علم شناخته شد. یک عمل عبادی و جهادی دانسته شد. گسترش آگاهی در جامعه چه آگاهی معنوی، اخلاقی، عملی و آموزش شغل و سبک و روش زندگی و... خب اگر کسی پس ذهنش گفت هدف آموزش و پرورش تعلیم و تربیت فرزندان طبقه جدید است، ایشان یک مبانی دارد  در حوزهی معرفتشناسی و آنجا مبتنی بر آنها یک آراء تربیتی دارد یعنی اول باید شما بگویید انسان کیست، معرفت چیست؟ بعد میگویی تربیت چیست؟ تا تکلیف علم و انسان معلوم نکنی نمیتوانی بگویی تربیت چیست و هدف تربیت چیست؟ در حوزهی معرفت شناسی تمرکز میکند بر روش تجربی. آموزش حقیقی از طریق تجربهی حسی است. بقیه یا اعتبار ندارند یا اعتبارشان مشروط، مشکوک یا مدیون درک تجربی و حسی است.
نظریهی تعلیم و تربیت بر این اساس شکل میگیرد. یک بنیان فلسفی دارد و یک آثار اجتماعی دارد. صریح میگوید هدف تعلیم و تربیت رفاه و خوشبختی است و لذت هرچه بیشتر. اینها روایشان تصریح میکند. در فلسفهی اخلاق یک مبنایی را میپذیرد به نام اصالت فایده، در فلسفهی اخلاق اصالت لذت، در حوزهی معرفتشناسی اصالت تجربه. دقت کنید اینها همه به هم مربوط است اگر کسی این ارتباطات را نفهمه بازی میخورد. یعنی اول باید طرف بگوید معرفتشناسی، اصالت تجربه در اخلاق خیر = اصالت لذت درست شد؟ این فلسفهی معرفت است و این فلسفهی اخلاق. در آموزش و پرورش تعلیم و تربیت چیست؟ تربیت کسانی که بیشترین سود و لذت را و فایده را به خودشان در درجه اول و بعد هم به جامعه برساند. خب این معرفتشناسی که علم واقعی فقط تجربی و حسی است. محور اخلاق و هدف اخلاق لذت است و هدف جامعه رفاه است فقط شما میتوانید پیشبینی کنید که از این سه تا پایه چه آثاری در آموزش و پرورش بوجود میآید. مثلاً دربارهی استعدادهای انسانی، یک مفهومی اینها دارند تحت عنوان شکفتگی نفس. این خودشکوفایی و آزادشدن و رهاشدن دو تا معنا میتواند داشته باشد. یک معنای عقلانی و اخلاقی است که این 100درصد مورد توجه انبیاء است که اجازهی کشف، شکوفایی و رشد استعدادهای بشر را به او بدهید. منتها یک پیش فرض غلط در آن هست و آن اینکه استعدادها را درست تقسیمبندی نمیکنند و آن اینکه در همهی ما و شما ظرفیتهایی وجود دارد برای رشد. همچنین برای انحطاط ما موجودات دو طرفهایم هم زمینه رشد است و هم زمینه سقوط است وقتی از شکوفایی نفس صحبت میکنی داری به کدام دسته از این استعدادها توجه می کنی؟ و آیا مدیریت این استعدادها لازم است یا نه، با چه مبانی و مبادی، و با چه آیاتی و چگونه؟ اما اگر گفت که یک بخش از استعداد هم مثلاً استعداد هر نوع لذت به هر قیمت. یکی از آنها هم میشود فرضاً لذت جنسی. شما فکر میکنید الان، خوب میدانید در خیلی از مدارس در آمریکا و... ساعتهایی دارند تحت عنوان اینکه میخواهیم آموزش جنسی دهیم نه برای اینکه فاسد نشوند، نه. مثلاً برای اینکه ایدز نگیرند. بعد همان جا هم این چیزها را به بچهها یاد میدهند. بچه هایی که اصلاً هنوز به بلوغ جنسی نرسیدهاند یا اول بلوغ جنسی هستند. در بعضی از این مدارس کلاسهایی هست که الان در شرق و غرب هم دارد پیدا میشود کلاسهایی هست تحت عنوان منتفیکردن مفهوم حیا. عنوانش این نیست، هدفش این است. عنوانش آموزش مخاطرات جنسی است. که چه خطراتی متوجه شماست. در بعضی مدارس وسایل مربوط به این کارها را آوردهاند رسماً میفروشند. این یک مبنایی پشتش هست و تئوریزه میشود اول تحت عنوان فلسفه تعلیم و تربیت که رشد انسان یعنی رهایی تمام غرایز او. نه کنترل غرایز و سرکوب غرایز. چون اسلام طرفدار سرکوب غریزه نیست طرفدار مدیریت غریزه است. طرفدار ارضاء مشروع غریزه و مدیریت غریزه است نه سرکوب غریزه و نه رهاسازی غریزه هردو را مضر میداند. همین الان سه مبنا در حوزهی انسانشناسی و اخلاق که آثار تربیتی دارد و سه نوع مدرسه از درون آن بیرون میتابد. یک مبنا ارضاء نفسانیان تحت عنوان خودشکوفایی نتیجهاش میشود مدرسهای که به لحاظ اخلاق و حقوق جنسی خودش دعوت میکند و آموزش میدهد.
یک مدرسه بر مبنای این شکل میگیرد که غریزه باید سرکوب شود. مدارس بودایی، تفکر تعلیم و تربیت بودایی اساساً از این تفکر به پا میخیزد. یک مبنای تعلیم و تربیت و فلسفه اخلاق هم اسلامی است که میگوید غریزه و از جمله غریزه جنسی نباید سرکوب شود و نباید رها شود باید مدیریت شود یعنی تقسیم میکند آن را به بخش مشروع و معقول و بعد هم نا مشروع و نا معقول. خب از دل این هم یک مدرسهی دیگر بیرون میآید.
نگاه به اقتصاد، نگاه به پول، اصالت به پول نتیجهاش میشود مدرسهای که بچهها از کودکی تمام ذهنشان این باشد که من بعداً چه شغلی پیدا کنم که بیشترین پول را داشته باشم. این فقط تنها هدفش است.
یک تفکر، تفکر نفی ماده است. دعوت به ریاضت است. کم طرفدار است ولی هست که اصلاً به طرف آموزش میدهند که اصلاً تو عالم ماده را نبین خب از این هم مدرسهی خاصی بیرون میآید. مدرسهی تربیت مرتاض. خودش را کور کند تا با چشم گناه نکند. خودش را عقیم کند تا گناه جنسی نکند. یعنی صورت مسأله را پاک کند به جای جهاد با نفس.
یک مدرسه هم مدرسهی اسلامی است که از کودکی به بچه آموزش میدهیم که آقا اقتصاد، شهرت، ریاست از نگاه اسلامی چه جایگاهی دارد به کدام معنی بد است و به کدام معنی خوب است و به کدام معنی نه خوب است و نه بد بلکه تابع انگیزه و نتیجه و کار توست. در مدرسهی اسلامی باید فرق این سه نوع نگاه به ثروت و پول و سه نو نگاه به شهرت سه نوع نگاه به جنسیت، سه نوع نگاه به قدرت و سیاست باید روشن شود که هر کدام از آنها چه مبانیای دارند و البته این باید در حوزه تربیت معلم با معلمان گفته شود و بعد آنها آثارش را به بچهها منتقل کنند.
ایشان در قرن 17 در انگلیس میگوید که جامعه دو طبقه دارد، طبقه اشراف که مالک و ثروتمندند و عملاً اینها مدیر جامعه هستند و طبقه کارگر و زحمتکش که چیزی ندارند فقط خرج خودشان را میتوانند در بیاورند و در جامعه نمیتوانند تأثیر بگذارند به لحاظ ثروت و قدرت. بعد عملاً و تصریحاً، توصیه میکند دو تا نظام آموزش و پرورش داشته باشیم. یک فرزندان این طبقات مرفه را آموزش دهیم، طبقه بورژوا و اشراف. اگر اینها خوب آموزش و تربیت داده شوند کل جامعه پیشرفت میکند. چون یک اقلیتی همیشه جامعه را اداره میکنند. ما اگر این اقلیت را که فرزندان اشراف هستند روی آنها سرمایهگذاری کنیم اینها کل جامعه را سازماندهی میکنند و بقیه هم که نان خور اینها هستند زندگیشان تأمین میشود، ما نمیتوانیم کل یک جامعه را تربیت ویژه و آموزش ویژه داشته باشیم. و اما راجع به کودکان ضعفاً ما فقط مدارس کار راه میاندازیم و اینها را موظف کنیم که بچههای سه ساله و از سه سالگی باید بچهها را بیاورید در این مدارس و بهشان کارکردن یاد دهیم. و آنها مهارتهای یدی یاد بگیرند و بعد بروند در بازار کار و جالب است که نمیگوید در مدارس اینها اصلاً کلمه سوادآموزی را نیاورده، میگوید به اینها لازم نیست سواد یاد داده شود فقط یکی کار یدی دهید و یکی کلیسا و مسیح و مذهب بهشان یاد دهند. و غذایِ بخور و نمیر در این مدارس داده شود برای اینکه اگر دو یا سه بار شکمشان سیر شد دیگه حاضر نیستند کار کنند.
آنوقت قوهی عامله و کاری جامعه فلج میشود. دوستان اگر خواستند کتاب اندیشه و راهبری فاهمه را مربوط به ایشان ببینند و آنجا بخشی از آن هم ترجمه شده که البته همهی اینها تحت عنوان کمک به طبقات فقیراست نه اینکه ما بخواهیم به آنها ظلم کنیم میگوید که اینها نه به فکر آموزشاند و نه به فکر خودشان، ما یک کمک هزینه هم بهشان بدهیم و بچههایشان بیایند اینجا و نمیگوید بهشان سواد یاد بدهیم. سعادت اجتماعی را تعریف میکنند وقتی میگوید آموزش و پرورش چطور باید باشد سعادت اجتماعی را باید اول تعریف کند. سعادت و خوشبختی فردی چیست؟ بدن سالم تا بتواند کار کند و ذهنی که به طور متعارف بتواند فکر کند. حالا من نمیخواهم بگویم همهی اینها غلط است ما با بخشی از آن هم مخالفیم من فقط دارم اینجا توضیح میدهم که چگونه انسانشناسی و معرفت شناسی و اخلاق شناسی و پیشفرضهای اینها چطور دخالت میکند در توصیه-هایی که اینها در حوزهی آموزش و پرورش میکنند که بخشی از آنها توصیههای خوبی است و بخشی از آنها هم بد است از منظر آنها.
اینکه باید دانشآموز هم تربیت جسمی شود و هم تربیت ذهنی این حرف درستی است، طفل و نوجوان تاکتیکهای برخورد با هرکدام متفاوت است این حرف درستی است. در آنجا گفته میشود چطور از هوای مناسب استفاده کنند رژیم غذایی آنها چگونه باشد ورزش چگونه باشد و خواب چه موقع و به چه میزان باشد، چکار کنیم مشروب نخورند، لباسها گرم و ضخیم نباشد عادت دهیم آنها را پاهایشان را در آب خنک بگذارند و از این قبیل چیزها. که اینها چیزهای جالبی است و اینها از جمله آن مباحثی است که ما در حوزهی روایات و هم حوزهی نظریهپردازیهای متفاوت در مسلمانان راجع به آنها خیلی بحث شده. شما میدانید ما یک ذخیرهای در حوزهی تربیت بدنی داریم در آثار متفکران اسلامی که هیچجا بحث نمیشود پدران فیزیوتراپی و ارتباط بدن و اعصاب و بدن و روان و انواع روان درمانیها همهی ریشههایش در آثار متفکران اسلامی است که من یک نمونه از آن را در ارتباط با روح و بدن آوردهام اگر فرصت شد بیان کنم و اینکه مسائلی است که میشود به آنها اندیشید و چیزهایی را به آن کم و زیاد کرد.
میگوید آماده کردن بچهها برای سربازی، برای جنگیدن و میگوید هیچ تمدنی بدون نظامیگری اداره نمیشود. اگر نظامیان قوی و ارتش قوی داشته باشی میتوانی تمدن بسازی. لذا ما باید بچههایمان را از کودکی هم تربیت نظامی کنیم و هم تربیت ذهنی و به تعادل آنها را برسانیم.
آثار دیگر را من از دیویی آوردم ببینید چقدر پیشفرضهایی دارد در حوزهی معرفتشناسی و در حوزهی اخلاق و انسانشناسی. اینهایی که میگویم از آثار ایشان است. حرفهای قشنگی در اینجا گفته شده اما باید برگشت و دید که با کدام مبنا دارد تعریف میشود. هدف آموزش و پرورش را اینگونه میگوید مجموعه ارزشهای انسانی که گرامیاند. ارزشهایی که مورد پسند همهی سلیقهها و تشکیلات انسانی قرار بگیرند. با نمادهای متفاوت از طرف کلیسا باید تقویت شود و آنوقت کلیسا واقعا کاتولیک خواهد بود. این مجموعهی ارزشهای انسانی که قرار است هدف هم کلیسا باشد و هم مدرسه قرار بگیرد و بخصوص همهی سلیقهها در دنیا آن را بپسندند چه ارزشهایی است؟ در اینجا باید ابتدا نظریات را در حوزهی فلسفهی اخلاق تبیین کنی که اخلاق به چه مفهوم نسبی یا مطلق و به چه مفهوم عام یا خاص است و به چی مشروط است و به چی مشروط نیست.
تا در این حوزه شما نظریه ندهید و نگویید موضعتان به عنوان یک متفکر مسلمان چیست؟ یعنی آموزش و پرورش ما نگوید موضعش چیست؟ این جمله را که عبارت قشنگی است نه میتواند تأیید کند و نه میتواند رد کند. فقط باید سکوت کند. شما در سراسر آثار ایشان راجع به تعلیم و تربیت زیاد بحث میبینید و همه جا هم میگوید ما دنبال یک منش اخلاقی و دموکراتیک هستیم یعنی هدف آموزش و پرورش تربیت، برون دادش، دانشآموزی باشد که این1- دموکرات باشد و بتواند در یک جامهی صنعتی دموکراتیک مفید باشد به حال جامعه این هدف آموزش و پرورش است. در عین حال هم به آن معنی اخلاقی باشد که روزی ده تا دعوا راه نیندازد. باز اخلاق را هم با نگاه پراگماتیستی نگاه میکند. ما قبول داریم اخلاق یک بخشی از آن این است که دعوا نباشد و خشونت کم بشود اما این همهی اخلاق نیست. اخلاق نه شروعاش نفی خشونت است و نه پایانش نفی خشونت است. یک بخشی از آن نفی خشونت است. حالا بگذریم از اینکه بحث دموکراتیک باید تعریف شود، شهروند دموکراتیک یعنی چه؟ خود دموکراسی مبانی نظریاش چی است واقعاً، چند نوع دموکراسی هست و هر کدام چطور باید از آن دفاع شود. در کتاب دیگرش میگوید که هدف آموزش و پرورش باید این باشد علاقه به رفاه اجتماعی، خب خیلی از سؤالات ریز در اینجا قابل طرح است.یکی تعریف رفاه است، حدود رفاه، اولویتبندیهای رفاه. یکی مسألهی علاقه است که چه سنخ علاقهای است. این علاقه منشاء خودخواهانه دارد یا دیگرخواهانه؟ از یک پاراگراف ده تا سؤال در میآید، که آموزش و پرورش اسلامی به اینها یکجور جواب می-دهد و آموزش و پرورش غیراسلامی چه مادی و چه هندو و بودایی یک جور دیگر جواب میدهد. البته یک جاهایی هم جواب مشترک است. آیا این علاقه یک علاقهی عقلانی است؟ آیا علاقهی عملی است، آیا علاقهی عاطفی است؟ هر کدام از اینها برای چه است؟ در آیات قرآن برای تک تک اینها بحث شده است. و به طور ریز و شفافتر در روایات. عادت غایی اخلاقی است که تمام عادات تربیتی با آن باید مرتبط شوند. یعنی تعلیم و تربیت وقتی معنی پیدا میکند که شما عادت غایی را در آن معلوم کنید. عادات خاص تربیتی قابل تعریف نیستند الا بعد از تعریف عادت غایی. بعد بحثی دارد راجع به نقش معلم. معلم چطور میتواند این بینش اخلاقی را در جامعه ایجاد کند؟ چقدر سهم کودک و دانشآموز است در اینکه آزادانه از درون خودش بخواهد همکاری بکند و تحت فشار معلمان و مدرسه و نظم فیزیکی نباشد. معلم چقدر نقش دارد برای اینکه ارزشها را به دانشآموزان منتقل کند. آیا ارزشهای یک جامعهی خاص را یا ارزشهایی که مورد تأیید همهی سلایق باشد. شاید منظورش ارزشهای فطری است ولی احتمالاً آن هم نیست چون در جای دیگر بحث فطرت را به این شکل تأیید نمیکند. نقش مشارکت دانشآموز در پیشرفت جامعه. قدردان بارآوردن دانشآموز نسبت به اهداف اجتماعی. برای اینکه دانشآموز بتواند نیروهای اخلاقی، طبیعی خودش را بکار بگیرد.
یک بحثی میکند که در دانشکدههای تعلیم و تربیت ما باید روی آن بحث جدی بشود. که نسبت نفس و عقل و غلظت نفسانیت و عقلانیت در یک عملی که آزادانه از درون کودک شکل میگیرد، رفتار خودجوش طبیعی، چه نسبتی است؟ چون خودجوش ممکن است خودجوش عقلانی باشد، خودجوش نفسانی باشد، ممکن است ترکیبی از این دو تا باشد. و اتفاقاً اختلاف آموزش و پرورش دینی و سکولار از همین جا ها شروع میشود.
تحقق نفس یا به عبارتی خودشکوفایی چیست و چه نسبتی دارد با خودارضایی، خودارضایی روحی و جسمی. نسبت تحقق نفس با خدمت اجتماعی، خدمت اجتماعی در چارچوب کدام فلسفه، مفهوم تحقق نفس دقیقاً چیست؟
امکان دادن به رشد طبیعی کودک، نقش منفی معلم در نفی تعادل روانی کودک. که معلمان گاهی به جای اینکه به رشدش کمک کنند رشدش را سرکوب میکنند یا مسیر رشد را منحرف میکنند. اینها نکات مهمی است که آنها بهش پرداختهاند. در دیدگاه اسلامی خیلی دقیق به اینها پرداخته شده در آیات و روایات و برخی نظریهپردازیها. البته اینها خیلی چیزها را روی کاغذ نوشتند و بعد خیلی در آن تجدیدنظر کردند. ادعای اولیهی دیویی این بود که مدرسه نهاد مهمی است برای اصلاح جامعه اما بعد از یک مدتی گفت این اشتباه است و من مقداری روئیایی حرف زدهام و گفت مدرسهها به جای اینکه آینده را بسازند زمان حال را تکرار میکنند. مدرسهها به جای اینکه جامعهای را بسازند که یک گام جلوتر برود همین نسل فعلی را باز تولید میکنند. یعنی بچهها را شکل پدر و مادرشان دوباره تربیت میکنند. در واقعیت جامعه، مدارس نسل جدید را کپیبرداری کرده و همان آدمها را باز تولید میکند و نمیتوان تو.سط آنها جامعه را تغییر و رشد داد.
بعد از مدتی هم گفتند که اگر مدارس میتوانند تولیدکنند و نه باز تولید همان نسل قدیم دیگه اصلاً احتیاج به هیچ مؤسسه اجتماعی نیست.
و آخرین نکتهای که از ایشان نقل میکنم این است که: ایشان میگوید مدارس از این جهت میتوانند کمک بکنند که آزمایشگاه-های پژوهشی باشند برای ما، مثل اینکه روی موشها مطالعه میکنند. مدرسه هم جای خوبی است برای مطالعهی رفتار آدمها که بعد چگونه الگوهای کوچکی را در آنجا اجرا بکنیم بدون نیاز به استدلال نظری اخلاقی و به مثابه، ابزار مؤثر برای آموزش و تلقین و آثار عملی کودک را چگونه به او تلقین بکنیم که به ارزشهای اجتماعی احترام بگذارد و با تخیل خودش مشاهده بکند نیروهایی رو که از مشارکت انسانها حمایت میکنند و بتوانند با همدیگر زندگی بکنند. ارزشهای زندگی اجتماعی یعنی ارزشها محصول زندگی اجتماعی هستند. یعنی ارزشها محصول جامعهاند، یعنی اخلاق محصول جامعه است و اخلاق پایهای ندارد که شما بگویید چه چیزی اخلاقی و چه چیزی غیراخلاقی است و شما نمیتوانید داوری کنید که کدام جامعه اخلاقی است و کدام کمتر اخلاقی است. اصلاً اخلاق پراگماتیستی همین است که شما مبنایی برای داوری نداری. لذا صحبت از ارزشهای زندگی اجتماعی میشود. از نقش عقل و اخلاق در آموزش و پرورش به بعد استدلالی آن کاری ندارد بیشتر به شیوههای تأثیرگذاری آن کار دارد.
یکی از اساسیترین مسأله در حوزهی تعلیم و تربیت مسألهی روح و بدن است. روح، بدن و ارتباط روح و بدن که این مسأله یک معضلی بوده از ابتدا و از قدیمیترین مباحث است که فیلسوف و غیر فیلسوف هم به آن پرداختهاند. چهار مبنای کلی در باب ربط روح و بدن در تاریخ تعلیم و تربیت در غرب و شرق مطرح شده که آثار مستقیم و شفاف بنیادین در آموزش و پرورش داشته. یکی نظامهای تعلیم و تربیتی که مبتنی شدهاند بر پرستش بدن و انکار روح. یعنی انسان منحصر در بدن و غده و هورمون است و انسان به عنوان یک موجود مادی است که احتیاج به هیچ تفسیر غیرمکانیکی ندارد. این تفکر در بسیاری از تمدنها در طول تاریخ حاکم بوده در حوزهی تعلیم و تربیت اصلاً شما ببینید نگاه به بدن بخصوص در این 150-100 سال اخیر تغییر کرده است در آموزش و پرورش و در رسانهها. یک انحرافی در حوزهی ورزش و هم نقاشی و تصویرگری و هم مجسمهسازی بطور برجسته در یونان قدیم بوجود آمده که یک مرتبه مجسمههای پوشیده که لباس برتن دارند یکباره تبدیل میشوند به مجسمههای برهنه. به عنوان نمادهای فرهنگی یک تمدن. ما در آثاری که در ایران است مانند تخت جمشید و... مجسمهی برهنه ندیدیم. یک مورد در مورد بتپرستی مطرح شده که در شرق و غرب عالم سرازیر شد. اسلام به همین دلیل با مجسمهسازی و تصویرگری برخورد کرد. و الا با مجسمهسازی و تصویرسازی به عنوان هنر مخالفتی ندارد. یکی هم اتفاقی که افتاده بعد از رنسانس که مجسمهها برهنه شدند حتی مجسمهی مسیح و مریم(س) هم برهنه شدند. یعنی حضرت عیسی که به صلیب میکشیدند و جذبهی معنوی داشت و لباس تنش بود و یا حضرت مریم که مجسمهاش جلوههای شهوت و... در آن نیست و قداست در مجسمههای حضرت مریم(س) در قرون وسطی وجود دارد اما یک مرتبه بعد از رنسانس این مجسمهها جاذبههای شهوتی و جنسی پیدا میکند. یعنی زن بودن حضرت مریم(س) در این مجسمهها از حضرت مریم بودنش بیشتر مطرح است.
الان هم بدن نمایی و اصالت بدن یک ایدئولوژی شده که شما امروز در سینمای دنیا، سینمای بدون بدن نمایی نمیبینید. نقاشی و معماری و مجسمه سازی همه میرود روی نقاط مادی و برجستهسازی بعد مادی انسان.
یک ایدئولوژی دیگه هست پذیرش روح و پرستش بدن. یعنی روح را هم قبول دارند اما معتقد به اصالت بدن هستند.
دیدگاه سوم نفی بدن و پذیرش روح. که حذف بدن است یعنی بعد جسمانی بشر را نمیبیند که اسمش رو هم میگذارد تعلیم و تربیت عرفانی و معنوی.
و هیچکدام از اینها اسلامی نیست.
فلسفهی تعلیم و تربیت شمارهی چهار آن فلسفهی تعلیم و تربیت اسلامی است. به رسمیت شناختن بدن و همهی نیازهای جسمانی و غریزی و طبیعی بشر، رعایت بدن اما اصالت روح. این چهار مبنا است برای چهار مدرسه یعنی چهار نوع آموزش و پرورش.
بعد روحی آن برای همهی ما روشن است اما این بعد بدنی آن که چقدر برای اسلام مهم است و برای آن ارزش قائل است را با دو آیه و روایات بیان میکنم.
قرآن بدن انسان و ترکیب روح و بدن را زیباترین مخلوق میداند. یعنی نگاه زیباییشناسی به انسان دارد، به بدنش و روحش. چند آیه هم در قرآن داریم در این رابطهکه فقط به روح نگفته، به بدن گفته و روح. لقد خلقنا الانسان فی احسن التقویم. زیباترین ساختار را دارد این جسم و بدن انسان.منتها این زیباییشناسی، زیباییشناسی شهوتی و جنسی نیست، زیباییشناسی جسمی ولی هست. تقویم یعنی ساختار، یعنی بدن انسان زیباترین ساختار را دارد.
در آیهای دیگر(آیه 64 سورهی تغابن)صَوَّرَکُم وَ اَحْسَنَ صُوَرَکُم خداوند شما را صورتگری کرد. همین صورتهای شما، سیمای شما، ظاهر شما و بدن شما را خداوند به زیباترین وجه آفرید. انسان زیباست. یکی از مبانی آموزش و پرورش اسلامی انسان زیباست. بدنش و روحش هر دو الهی است و نباید اینها را از هم تفکیک کرد و اِلیهِ المَصیر بازگش همه به سوی خداست. شما کاردستی خود خدایید و به زیباترین شکل شما را صورتگری کرده است. انسان زیباترین است و این زیبایی الهی است. این انسانشناسیهای قرآن است راجع به جسم و روح انسان که آموزش و پرورش باید به اینها توجه کند.
آیهای دیگر(سوره مؤمنون آیه 23) ثُمَّ اَنشَأناهُ خَلْقاً آخَر دوبار شما را دو نوع خلق کردیم. 1- خلق بدن شماست. 2- خلق روحی شماست. عقلانیت شماست که هر دو خلق الهی است. جنین را در بدن مادر آفریدیم و بعد به او خلق بعد از خلق. چون جنین در بدن مادر بستر بستر خلق و خلاقیت خداوند است. این هم که خداوند نسبت به بدن مادر و بدن زن حساستر است و باید گفت برای بدن زن قداست بیشتری نسبت به بدن مرد در شریعت اسلام ارزش قائل است و لذا آن جاهایی که از بدن مرد میتواند دیده شود از بدن زن نباید دیده شود یعنی حریم دارد. خداوند برای بدن زن چون مادر میشود حرمت و قداست بیشتری قائل است. بعد خداوند میفرماید این خلق جنین و جسم بشر را که خلق کردیم که زیباترین خلق است فتبارک الله احسن الخالقین پس بزرگ است و خجسته باد زیباترین آفرینشگر. مفسرین اینجا یک حرف قشنگی گفتهاند. وقتی خداوند چیزی را درست کرده و در آنجا خودش را احسن الخالقین مینامد معنیاش این است که آن چیزی که خلق کرده احسن المخلوقین است.                

 

 

 

خاطرۀ شهدا را در مقابل طوفان تبلیغات دشمن زنده نگهداریم

خاطرۀ شهدا را در مقابل طوفان تبلیغات دشمن زنده نگهداریم

دفاع مقدس با ستاره‌های درخشان شهدا جلوه‌نمایی می‌کند. ضمن گرامیداشت «هفتۀ دفاع مقدس»، وظیفۀ قدردانی از ایثارگران به‌ویژه شهیدان، فریضه‌ای عینی، تعینی و همیشگی است. بزرگداشت شهید یعنی اصالت بخشیدن به آن هدف‌ها و تشویق به آن عمل و تقدیس آن ایثار، تکریم شهیدان به آن است که این ملت هرگز در برابر سلطه‌گران مستکبر سرخم نکند. یاد شهیدان باید همیشه در فضای جامعه زنده باشد. زنده نگهداشتن یاد شهدای انقلاب باعث تداوم حرکت انقلاب است. شهیدان مظهر هدف، تلاش و تداوم هستند. ما در حقیقت، انقلاب، اسلام، قرآن، استقلال، آبرو و حیثیت را از برکت خون پاک شهدای عزیزمان داریم. خون شهیدان تضمین‌کنندۀ استقلال ملت و سربلندی اسلام است. نظام جمهوری اسلامی امروز امانت شهیدان است. خون شهدای انقلاب اسلامی به هدر نرفته است و آنها بودند که به قیمت خون خود، آبروی اسلام، قرآن، پیامبر و استقلال مملکت را حفظ کردند و حرکتی که آنها در این انقلاب از خود نشان دادند در طول تاریخ بی‌نظیر بوده است. چراغ راه آیندۀ ما شعار آزادگی و فداکاری شهدای ماست. با زبان و عملی خالصانه می‌گوییم: «شهدا! ما شما را فراموش نکرده‌ایم ... اصلاً مگر حماسه، شهادت، هویزه، طلائیه، بستان، صدای غرش توپ‌ها، حسین فهمیده‌ها و باکری‌ها، چمران‌ها، آوینی‌ها و ... فراموش شدنی هستند؟ شما در روح و باطن ما جای دارید. اندیشه و تفکر شما در روح و روان جامعۀ ایرانی جای دارد. یاد شما گرامی و راهتان پُررهرو باد.» سرداران دفاع مقدس، الگوی نسل آینده‌ساز انقلاب هستند؛ لذا سیرۀ نظری و عملی آن عزیزان فرا روی ماست که می‌بایست از آن بهره گرفت؛ از این رو، به‌منظورگرامیداشت یاد و خاطرۀ آن عزیزان در «هشت سال دفاع مقدس» و بهره‌برداری از اندیشۀ زلال آنان، بخشی از وصایا و گفته‌های تعدادی از سرداران شهید را تقدیم می‌داریم:

درگذشت استاد محمد علی اعتضاد رضوی

درگذشت استاد محمد علی اعتضاد رضوی

انالله و انا الیه راجعون  بسم الله الرّحمن الرّحیم درگذشت شخصیت فرهیخته، مجرب، متدین، انقلابی، مخلص والگوی عرصه تعلیم و تربیت که عمر گرانسنگ خود را در راه تربیت نسل آینده ساز هزینه نمود. دست اندرکاران کانون مدارس اسلامی کشور را اندوهگین،متاسف و متاثر ساخت.   لازم است این درگذشت را به جامعه فرهنگیان بالاخص همکاران مدارس اسلامی کشور، بیت شریف آن مرحوم و کلیه بازماندگان تسلیت عرض کنیم و از خداوند سبحان برای روح آن بزرگوار علو درجات و برای خانواده محترم به ویژه فرزندان آن عزیز که همچنان در سنگر تعلیم و تربیت فعالیت می نمایند صبرجزیل و طول عمر مسئلت می نماییم. روحش شاد و یادش گرامی باد  کانون مدارس اسلامی کشور