شنبه 06 مهر 1398 در 15:34
23 3
شنبه 06 مهر 1398 در 15:34

اردوی جهادی یک روز برای خدا

گزارش مستند داستانی از اردوهای جهادی تزکیه دختران

اردوی جهادی  یک روز برای خدا

اردوی جهادی 

 

یک روز برای خدا

مستند داستانی (طرح و گزارش)

 

 

 

 

عنوان و نام پدیدآورنده: یک روز برای خدا (گزارش مستند داستانی از اردوهای جهادی تزکیه دختران) / ربابه عباسی / 1398

عنوان دیگر: مستند داستانی یک روز برای خدا

موضوع: اردوهای جهادی دخترانه

 

تقدیم به جهادگران واقعی از صدر اسلام تاکنون

به جای مقدمه

این کارِ اردوهای هجرت و حرکت عظیم بسیج سازندگی یکی از برکاتش خدمت‌رسانی است که میلیون‌ها نفر از این خدمت شما به صورت مستقیم بهره‌مند می‌شوند. از لحاظ مادی، از لحاظ امور روزمره‌ی زندگی، از لحاظ معنوی و هدایت، بهره‌مند می‌شوند. شما اگر درس قرآن هم آنجا ندهید، خودِ حضور یک جوان مؤمن و متدین و متشرع در یک مجموعه‌ی روستائی، در بین جوانان، در بین مردم، مظهر مجسم آیه‌ی قرآن است؛ آنها را به دین، به انقلاب، به معنویت، سوق می‌دهد. «کونوا دعاة النّاس بغیر السنتکم»؛(3) شما با عمل خودتان مردم را به ایمان، به اسلام، به دین دعوت می‌کنید. این خدمت‌رسانی است؛ خدمت‌رسانی مادی و خدمت‌رسانی معنوی. از این مهم‌تر، خدمتی است که شما به خودتان می‌کنید؛ استعدادهای درونی خودتان را فعال می‌کنید؛ به بالقوه‌هائی که در وجود شما هست، فعلیت می‌بخشید؛ تجربه پیدا می‌کنید؛ با زندگی مردم آشنا می‌شوید؛ این حصارهای طبقاتی شکسته می‌شود؛ واقعیت‌های زندگی را لمس می‌کنید؛ در خودتان شعف و بهجت خدمت‌رسانی را احساس می‌کنید و این احساس را در وجود خودتان زنده می‌کنید. کسی که لذت خدمت و کار را بچشد، از کار خسته نمی‌شود. همان طور که در گزارش‌ها برادران عزیز گفتند، من هم قبلاً در گزارش‌ها خوانده‌ام؛ جوانی که این لذت را در وجود خودش کشف کرد، از خدمت خسته نمی‌شود؛ این هم فایده‌ی دوم که فایده‌ی بسیار بزرگی است.


سخنان مقام معظم رهبری درمورد کار جهادی

 

جهادی دخترونه به سبک تزکیه

وقتی صحبت از اردوی جهادی میشه سریع ذهن می رود به سوی اینکه یه گروه پسر دور هم جمع شدن رفتن یه روستای دور افتاده و دارن یه مدرسه­ای، درمانگاهی، مسجدی می سازن.

البته که جمعی هم، کلاس­هایی آموزشی از دختر و پسر برای روستاییان برگزار می­کنند.

ما خواستیم طراحی اردویی کنیم که مدلش یه کم با مدل جهادی که شما می­شناسین؛ فرق میکنه اصلا هدف ما که توی یه مدرسه دخترونه داریم کار می­کنیم و از اولیاء مدرسه حساب می شیم فرق میکنه با اونها که جهادی می­رن، ما خواستیم یه کاری بکنیم که بچه های مدرسه مون بتونن فردای روزگار که بزرگ شدن هر کدومشون یه جهادی راه بندازن پس دست به کار شدیم فکر کردیم وفکرکردیم با خیلی کسا صحبت کردیم، اولش نمی­دونستیم از کجا شروع کنیم. کلی جلسه گذاشتیم آزمون وخطا کردیم.

داشتم می گفتم که کلی این طرف و اون طرف کردیم؛ با کلی بزرگان مشورت کردیم، آخه کسی تا حالا طرحی جهادی برای اردوی دخترونه نریخته بود که یک روزه بتونه هم یه کار مثبت انجام بده و تمومش کنه و هم حدود هشتاد تا دانش آموز رو براشون برنامه ریزی کنه که هم هیچکس بیکار نمونه و هم کار مفیدی انجام بشه. حالا ما می خواستیم یه کار نشدنی رو انجام بدیم؛ اولش هنگ کردیم، کلی بالا وپایین کردیم و راه به جایی نبردیم.

خانم مدیر هم که زورش فقط به واحد فرهنگی می رسه!

آخه یکی نیس بگه بابات خوب، مادرت خوب. جهادی رفتنت اون هم توی یه روز با هشتاد تا بچه رو کجای دلم بذارم؟ چه طور جمعش کنم؟

القصه جلسات زیادی گذاشتیم .

و هی از سلولهای خاکستری کار کشیدیم؛ تا شد این چیزی که براتون می خوام بگم.

اسمش را گذاشتیم یک روز برای خدا وبرای همه، جا انداختیم که می خواهیم تمرینی باشد برای تمام روزهای زندگی مان که رنگ خدایی پیدا کند.

اولش گفتیم خوب حالا که می خوایم بچه ها را یه کم با مشکلات جامعه آشنا کنیم؛ یه سری خونواده های نیازمند رو پیدا کنیم، بریم خونشون تا بچه ها از نزدیک با محرومیت­ها آشنا بشن، خودمون هم نمی دونستیم که قدم توی چه راه سنگینی گذاشتیم ،حالا مگه به این راحتی ها بود باید یه راهی پیدا می کردیم تا یک سری خانواده محروم واقعی رو به ما بشناسونن، پس با چند جا لینک شدیم.

 

طرح1- دلجویی از محرومین

خیریه ای در شهرری، خیریه ای در رباط کریم، خیریه ای در نسیم شهر، کمیته امداد فامنین همدان، و...

بلاخره با کلی تماس و هماهنگی که ما در تابستان می خواهیم برای بچه هایمان یه اردو راه بندازیم به سبک وسیاق خودمون ..... آدرس محرومین را گرفتیم هر سالی یه جایی.

برای رفتن به خونه نیازمندان دست خالی که نمی­تونستیم بریم، می­خواستیم بچه­ها در این هدایا خودشون دخیل باشن؛ پس شروع کردیم به تبلیغات که؛ بچه ها هرچی که توی خونه نیاز ندارین و تمیز و خوبه؛ رو بردارین بیارین مدرسه تا بسته بندی کنیم و باهم برسونیم به دست محرومین.

مادرای بچه ها هم که انگار منتظر بودن تا همچین فرصتی پیش بیاد تا صفایی به خونه هاشون بدن، هرچی که لازم نداشتن رو فرستادن مدرسه. از پارچه های خلعتی که گرفته بودن و لای بقچه بود تا کت و شلوار پدرا که کمدشون رو پر کرده بود.

کارمون دراومد.

ما هم زنگ تفریح ها بچه ها رو بسیج می­کردیم تا بسته بندی­ها رو انجام بدن و رُوش بنویسن. که مناسب چه سنی و چه سایزی هست؛ تا موقع تقسیم بندی دچار مشکل نشیم، بماند که با این همه وسواسی که به خرج دادیم آخر کار باز هم به خاطر بعضی از اطلاعات غلط وکهنه­ی خیریه ها کمی دچار مشکل شدیم ولی باز خیلی خوب بود.

بسته ها آماده شد وروز موعود فرا رسید از قبل آدرس ها را گرفته بودیم و با ون­هایی که گرفته بودیم و با گروه بندی که کرده بودیم هرگروهی بایک مربی ویک نماینده از خیریه یا کمیته امداد باید به دوسه خانواده سر می زد وبعد از چاق سلامتی ، بسته های اهدایی را تحویل می داد.

ما این کار رو چندین ساله که انجام می دیم وهرسال هم با تجربه هایی که بدست آوردیم سازماندهی بیشتری به طرح مان می دهیم و به قول امروز ها آپدیت می کنیم.

تهیه اقلام غذایی،لوازم التحریر ، جهیزیه نوعروسان، خریدآبگرمکن ، ایزوگام سقف وکمک هزینه درمان وکمک هزینه زیارت عتبات عالیات وکمک به زلزله زدگان وکمک به سیل زدگان و...از جمله کارهایی بود که ما تونستیم با کمک بچه ها واولیائشون انجام بدیم.

بچه ها در این طرح با خانواده هایی آشنا شدن که از سطح مالی پایینی برخوردار بودند وبعضا حتی برای مایحتاج روزانه مشکل داشتند وبه گفته خودشان خیلی تحت تاثیر قرار گرفتند.

بعضی از بچه ها بعد از اردو هم درصدد رفع مشکلات خانواده های محروم قدم برداشتند وحتی خانواده ها وفامیل خود را درگیر این کار خیرکردند.

این رو هم بگم که هرساله در بین بچه های جدیدالورودمون با هماهنگی کمیته امداد یک سری شناسنامه ایتام ومحرومان را پخش می کنیم که دانش آموز مان حامی یک یا چند یتیم می شود و گاهی دیدیم بعضی از بچه ها فعالترند واین شناسنامه ها را هم در میان فامیل خود پخش می کنند، می تونم بگم ما با حمایت بچه ها واولیائمون تونستیم یک بخش وسیعی را با این کار تحت پوشش ببریم و به گفته مسئول کمیته امداد منطقه­ای که کار می­کنیم اکثر ایتام و محرومان این منطقه با حمایت بچه های شما تحت پوشش رفته اند.

 

طرح2- خیاطی

برای مهارت یابی بچه ها باز نشستیم و برنامه ریختیم این دفعه آموزش خیاطی، شاید بگی آخر خیاطی چه ربطی به اردوی جهادی داره؟! شاید از نظر شما ربطی نداشته باشه ولی ما ربطش دادیم، به بچه ها گفتیم هرکی چادرِ ندوخته ای توی خونه داره بیاره می خوایم بهش دوخت چادر رو یاد بدیم. از بعضی ها هم که پارچه نداشتند یه هزینه ای گرفتیم و براشون یه پارچه چادر نمازی تهیه کردیم و شرط یاد دادن چادر را اهداء چادرها به مساجد، امامزاده ها و محرومین قرار دادیم، با هر زحمتی بود چادرها تهیه شد.

حالا باید نیرو، فکر جایی برای آموزش این همه بچه بودیم که هم فضای کافی داشته باشیم و هم فکر نیروهایی که در هر گروه بتوانند برش و دوخت چادر را یاد بدهند، وقتی به این قسمت رسیدیم تازه دیدیم تعداد نیروهایی که می تونن چادر آموزش بدن خیلی کمه.

پس ابتدا به کادر خودمون یاد دادیم چه طور چادر بِبُرَّن و بِدوزن، بماند که بعضی ها استعداد بیشتری داشتند و بعضی استعداد کمتر. با آموزش نیروهای خودمون بازم دیدیم نیرو کم داریم یه فراخوان دادیم وبعضی از مادرا رو که دوست داشتن در این کار خیر همراه ما باشن با خودمون همراه کردیم.

روز موعود فرا رسید، دراولین باری که می خواستیم این کار را انجام بدیم ؛قرار بود که با دو اتوبوس به محل حسینیه امامزاده بی بی سکینه خاتون برویم؛ چون حسینیه جای خوبی برای این کاربود.

تاظهر حدود 50 تا چادر برش دادیم و دوختیم قرار شد بچه ها بِبَرَن منزل و پای چادر را بدوزن و بیارن. دو سه روز هم بهشون وقت دادیم تا چادر ها را بیارن.

دو سه روز بعد بیشتر بچه ها،چادر ها را آوردن؛ بعضی هم که اصلا خیاطی بلد نبودن همونطوری آوردن و کار ما را یه کم سخت کردن ولی تجربه خوبی بود، بعضی ها آنقدر با استعداد بودن که توی خونه چند تا چادر دیگه هم بریده و دوخته بودن.

راستی نگفتم که برای آماده کردن فضا یه وقتایی خیلی به درد سر افتادیم یکی از اون درد سرها این بود که یک روز قبل از اردو به ما زنگ زدن و گفتند شما که فردا می خواین بیاین اینجا یه فعالیتی را انجام بدین باید یه نامه قبلی از مدرسه بیارین تا تولیت آستانه امامزاده موافقت کنه، چون مسئول قبلی عوض شده و ما نمی تونیم اجازه بدیم که شما بیاین و تازه دردسر ما شروع شد، از صبح تا بعد از ظهر کلی حرص و جوش خوردیم تا تونستیم حاج آقای تولیت امامزاده را زیارت کنیم و نامه ما را تایید کنند.

خلاصه؛ پس از دوخت کامل چادرها، آنها را اهدا کردیم و بعضی هم دوست داشتن اولین چادر دوخته خود را نگه دارن و به جای اون یه چادر دیگه آوردن. حالایه کار دیگه جمعی انجام دادیم که عوایدش کمک به محرومین بود.

 

طرح3-آشپزی

از اون قدیما گفتن دختر باید از هر انگشتش یه هنر بریزه، دختر که باشی همه چی بلد، باید باشی، یه روز بازارچه خیریه راه انداختیم برای همون محرومینی که حرفشونو زدیم دیدیم بعضی از بچه ها یه سیب زمینی هم بلد نیستند سرخ کنن، ولی انصافا بعضی ها هم کدبانویی بودند برای خودشان.

پس تصمیم گرفتیم با همون اهداف آموزشی یه اردو جهادی رو بهش اختصاص بدیم نمی دونم چی شد، خواب­نما شدیم یا اتفاق دیگه­ای افتاد که تصمیم گرفتیم به همون هشتاد تا بچه یه دفعه آشپزی یاد بدیم یه طوری که بتونن 400 تا غذا درست کنن و هم خودشون بخورن و هم به محرومین بِدَن.

امسال دیگه وقت ندارم فکر کنم باقیش رو می زارم برای سال بعد. آخه الان که دارم اینها رو می نویسم ایام اسفنده و سال بعد دقیقا بعد از تعطیلاته.

 

.....عید شما مبارک ما دوباره اومدیم. J

تعطیلات تمام شده واین درحالی است که مشکلات بیشتر شده، شاید بگویی چه مشکلی؟ مشکلات معیشتی که بود، سیل هم به آن اضافه شد ،هر چند به نظرم سیل اومد تا همدلی ها رو زیاد کنه، خدا به یه سری حال داد تا از مشکل بی آبی خلاص بشن ولی یه سری از هموطنانمون مشکلات زیادی براشون پیش اومد، دوباره فراخوان دادیم و اون قضیه بسته بندی کردنه تکرار شد و باز با بچه ها کلی لباس بسته بندی کردیم،

و انصافا کمکهای خوبی هم جمع شد و...

برگردیم به آشپزی. داشتم می گفتم که یه طرحی ریختیم تا بچه ها بتونند در آن مهارت آشپزی را یاد بگیرن وحداقل برای روز مبادا یک پلو قیمه ای بتونند درست کنند؛ البته که با این وضعیت گرونی گوشت باید فکر قیمه بی گوشت باشیم و اسمشو عوض کنیم بذاریم لپه پلو.

دوباره برنامه ریزی و بالا پایین کردن طرح شروع شد و بلاخره با این بچه هایی که بلد نبودند حتی سیب زمینی سرخ کنند تونستیم چهار صد تا غذا درست کنیم.

شاید بگی چه طوری میشه این کار رو انجام داد.

در برنامه ریزی که از قبل انجام دادیم اول به دنبال جایی برای آشپزی گشتیم ویه جایی رو پیدا کردیم که مناسب کار ما باشه یه آشپزخانه که مناسب کار ما بود با دیگ و سبد و اجاق و آب و کلی تجهیزات آشپزی که جای مناسبی هم برای فعالیت بچه هامون داشت.

با گفتگوبا چند آشپز و خبره ی آشپزی و گرفتن لیست اقلام مورد نیاز سین برنامه رو نوشتیم، یه جلسه گذاشتیم؛ همکاران همراه اردو رو مشخص کردیم ویه روز همکارا رو توجیه کردیم.

بماند که اِن قُلت هم داشتیم؛ ولی بلاخره همه با هم هماهنگ شدیم. که این هشتاد تا بچه کی باید پیاز خرد کنند؛ کی گوشت رو خرد کنند؛ کی لپه را بریزن وکی لیمو اضافه کنند و برنج رو چه جوری بپزند.

ناگفته نماند که غیر از یک بخشی که مدرسه برای غذای بچه ها هزینه کرد؛ خودِ بچّه­ها با راه انداختن بازارچه و آوردن وجه نقد، اقلام مورد نظر آشپزی را تهیه کردند.

از قبل یک لیست هم به مسئول پایه ها دادیم که بچه ها باید هر کدومشون لوازم مورد نیاز؛ از قبیلِ تخته گوشت و چاقوی مناسب آشپزی و ... از خانه هایشون را برای این اردو همراه داشته باشند.

روز موعود بچه ها را بردیم، محل مورد نظر بچه ها که از قبل گروه بندی شده بودند با مربیانشون، شروع به کار کردند اول صبح هم، با یه قصاب هماهنگ کردیم که گوسفندی که برای این منظور تهیه شده بود را بیاورند و سر ببرند، جگر و کله پاچة اون هم، توسط خیریه نصیب دوخانواده محروم شد.

برنج ها را هم خودمون شستیم، خیس کردیم که از کار عقب نمونیم و تا بچه­ها می­رسند یک کم خیس بخوره. یکی از همکارانمون هم مسئول پختنِ برنج شد و در حین آشپزی هم چند دانش آموز به ایشون کمک می کردند.

باز کردن گونی برنج و پاک کردن برنج و لپه­ها، روز قبل توسط بچه ها در مدرسه انجام شده بود، حتی لیموها هم از روزِ قبل در مدرسه توسطِ بچه ها خیسانده شده بود.

با تمام شدنِ نماز جماعت، غذای بچه ها هم آماده بود. چند نفر داوطلب شدند که غذا ها را بِکِشَند و بعضی هم سفرة ناهار را آماده کردند. با کنار گذاشتن حدود 300 غذا و بسته بندی آن ها، لبخند رضایتی برلبان همه ی بچه و مربیان نشست .

مسئولیت پخش غذا به عهده خیریه بود و تحویل این غذا ها به نمایندگان خیریه انجام شد بچه ها بعد از یک روز تلاش برسر سفره ای نشستند که غذایش را خودشون آماده کرده بودند.

این کارِ تهیة غذا برای محرومان، در سالهای متفاوتی انجام شد. یکی از این سالها در فامنین همدان وسط کار بچه ها، یک دفعه گفتند فرماندار اومده و به زور بچه ها را برای استقبال از ایشون از کار جدا کردیم، اون روز قرار بود ما مهمان یک سری محروم باشیم و در محل اسکان خودمون از آنها پذیرایی کنیم، هرچند حضور فرماندار بدون اطلاع ما صورت گرفت ولی برای بچه خیلی خوب بود چون بچه ها به خوبی لمس کردند کاری که برای خدا باشه؛ خودش دیده میشه و نیاز به تبلیغات اضافی نداره در همون اردو امام جمعه شهرستان هم برای امامت نمازهای جماعت بچه ها وقت گذاشت و از تلویزیون همدان هم جهت تهیه گزارش اومدند.

از جمله پشت صحنه های شنیدنی، این که یکی از بچه ها ی جدید الورود به معلم فیزیکمون که مسئول پخت برنج بود گفته بود: شما وقتای دیگه کجا آشپزی می کنید؟ فکر کنم می خواست مشتری بشه، آخه جالی شما خالی غذای خوشمزه ای از کار درآمد؛ تازه بعد از سوال فهمیده بود با معلم فیزیک سال آینده اش داره حرف می زنه.

 

طرح4-رنگ آمیزی

رنگ آمیزی یه مدرسه توی یه روز با هشتاد تا دختر از اون کارای عجیبه که فکر کنم تا حالا حداقل یک مدرسه دخترونه در یک روز انجام نداده.

اولش برای خودمون هم غیر ممکن بود؛ ولی با برنامه ریزی کار نشد نداره.

ما با این مدیرِ تنوع طلبمون موندیم چه کار کنیم؟! دوباره دستور از بالا صادر شد که یک طرحی بریزید که هم انرژی بچه ها تخلیه بشه هم یه کار مفید جهادی انجام بشه، باز کلی نقشه کشیدیم آخه خرده فرمایشات مدیر هم که تمامی نداره؟ به ما میگه یه طرحی بریزید که توی یک روز جمع بشه. ما دیگه به این مدل کارها و طرح­ریزی­ها عادت کردیم. گفتیم کاری کنیم کارِستون. گفتیم می رویم یه مدرسه را رنگ می زنیم، باز کلی جلسه و طرح ریزی برای یه برنامه بی نقص.

کلیت برنامه ریزی مشخص شد و اینکه می خواهیم یه مدرسه رو رنگ کنیم و طری با کلی ارتعاشات منفی از طرف بعضی همکارا تصویب شد؛ آخه به ما می گفتند این کار نشدنیه! اون هم توی یک روز.

خلاصه؛ با کلی توجیه و طرفداری از طرح و قبول آن از طرف کلیة همکارا، رفتیم دنبال یک مدرسه که بتونیم توی آن، این فعالیت را پیاده کنیم.

شنیده بودیم در جنوب شهر مدارسی است که دو شیفت است، ولی محل مناسبی برای تحصیل دانش آموزان نیست، پیگیر شدیم، اولش نمی دونستیم از کجا شروع کنیم، ناگهان به فکر این افتادیم چون همه­ی مدارس زیر نظر آموزش و پرورش مناطق هست، خوبه با یک معرفی نامه از طرفِ مدرسه به آموزش وپرورش برویم. توسط یکی از مادرانی که در خیریه بود، متوجه شدیم در محل شهرری مدرسه ای است که ما می توانیم در آنجا این کار را انجام دهیم.

با همکارم رفتیم آموزش و پرورش منطقه شهر ری، نمی دونستیم پیش چه کسی برویم که یک دفعه امدادهای غیبی به سراغمان آمد و گفتیم که خوبه از رئیس شروع کنیم؛ چون رئیسه که دستور میده و هر کاری بخواهیم بکنیم از نظر ایشون باید تایید شود. اتاق رئیس شلوغ بود، پس از مدتی که در آنجا نشستیم، مسئول دفتر پرسید: برای چه کاری آمدید؟ ما نامه را نشان دادیم و گفتیم با رئیس کار داریم، مسئول دفتر گفت: رئیس خیلی گرفتاره، حالا کارتون رو بگویید تا وقت مناسبی به شما بدهد، ما هم فکر کردیم بازافتادیم در گیرودار کار اداری و به ایشون گفتیم راهمون دوره و ما امروز باید ایشان را ببینیم؛ مسئول دفتر نامه­ی مان را گرفت و برد و پس از چند دقیقه که آمد بیرون دیدیم؛ آقای رئیس، ما را به مسئول گروه هجرت اداره معرفی کرده، خوشحال شدیم و روانه اتاق آقای مسئول گروه شدیم.ایشون با رویی باز با ما صحبت کرد و گفت این کار نشدنیه. توی یک روز نمی تونید یک مدرسه رو رنگ کنید، ما تازه آنجا با طرح هجرت آشنا شدیم (طرح هجرت طرحی است که گروه های جهادی در آن سازمان دهی می شوند و کارهای سازندگی مدارس را انجام می دهند). ایشان گفت: ما خودمون شما را سازماندهی می کنیم و به مدارس می فرستیم، در اینجا بود که تازه فهمید ما یه سری دختر دبیرستانی را می خواهیم ببریم وکار را یک روزه می خواهیم انجام دهیم و کل معادلات ایشان را از اردوی جهادی به هم ریختیم؛ توضیح دادیم که کار ما یک روزه است و هیچ چیزی از شما نمی خواهیم مگر اینکه یک مدرسه را به ما معرفی کنید.

از انصاف نباید گذشت، با اینکه ما ایشان را نمی شناختیم و او هم از ما و مدرسه ی ما شناختی نداشت؛ ولی کمال همکاری را با ما داشت. ابتدا چند تا مدرسه را به ما معرفی کرد؛ ما هم رفتیم مدارس را دیدیم و گفتیم بدردمون نمی خوره، باید بگم که اون مدرسه ای که یکی از مادرانی که در خیریه بود به ما آدرس داده بود؛ اصلا توی لیست آقای طرح هجرت نبود.

ما، بعد از بازدید چند مدرسه، دوباره برگشتیم پیش مسئول هجرت و گفتیم: ما یک مدرسه سراغ داریم که شما نگفتید، ولی فکر می کنیم اون مدرسه بیشتر به کمک و رنگ آمیزی احتیاج داره و ایشون موافقت کرد تا ما به آن مدرسه برویم. مدرسه شهید قلنبر در شهر ری. با این موافقت، آدرس را گرفتیم و رفتیم با مدیرِ مدرسه که آشنا شدیم ایشون گفت: من قبلا برای رنگ به منطقه رفتم؛ ولی گفتند مدارسی بدتر از مدرسه شما وجود دارد و بودجه به مدرسه شما نمیرسه.

و حالا خوشحال بود از اینکه ما رفتیم و می خواهیم خودمان آنجا را رنگ بزنیم. خلاصه که مدیر قبول کرد و گفت: مدرسه دوشیفته روزهای دوشنبه هم مدرسه طبق دستور و قوانین آموزش و پرورش باز است. ما طبقه دوم مدرسه را انتخاب کردیم و چون بچه های ما ،دانش آموزانی دختر بودند، گفتیم پس طبقه دوم در تاریخ تعیین شده قُرُق ماست. کلاسها را که بازدید می کردیم، دیدیم پرده های کلاسها یا کهنه است یا اصلا پرده ندارد، پس از بازدید رفتیم پیش آقای هجرت و گفتیم: ما مدرسه ی مان را پیدا کردیم و محل مناسبی برای کار ماست؛ درضمن کلاسها هم پرده ندارد، ایشون گفتند: ما در انبار پارچه داریم و ما پیشنهاد دادیم که به ما پارچه ها را بدهند تا بتوانیم برای کلاسها پرده بدوزیم.

همچنین گفتند: ما خودمون کسی را داریم که برایتان رنگها را آماده کند، ما هم هماهنگ کردیم در روز اردو ایشون نقاششون را برای آماده سازی رنگ اصلی و آموزش، اول صبح بفرستد.

روز اردو فرا رسید، از قبل گروه بندی بچه ها توسطِ مسئولینِ پایه انجام شده بود و جلسه ای توجیهی برای همکارانِ همراهِ اردو گذاشتیم؛ در این جلسه هر یک از همکاران مسئول یک گروه ده نفره شدند.

توجیه همکاران در این جلسه صورت گرفت. گفته بودیم: هر دانش آموز خودش باید ملزومات خودش را بیاورد، همراه داشتن قلم مو یکی از اصلی ترین چیزهایی بود که باید هر دانش آموز همراه داشته باشه.

روز اردو ما زودتر رفتیم و جای گروه ها را مشخص کردیم، هر گروه را به یک کلاس فرستادیم و دوگروه هم در راهرو مستقر کردیم و یک گروه هم مسئول رنگ کردن نرده ها ودرها شدند. رنگهای خریداری شده و ترکیب شده را به دانش آموزان دادیم و گفتیم: هر گروه مسئول جایی است که بهش واگذار شده و باید مکان واگذاری را تا ساعت 15:30 همین امروز رنگ شده و تی کشیده شده به ما تحویل دهند.

گروه ها شروع به کار کردند؛ هر گروه سعی می کرد با مربی خود هماهنگ شود، مربیان توصیه های لازم را به گروه ها دادند؛ انگار مسابقه ای در کار است هر گروه سعی می کرد کارش را بهتر انجام دهد (بگذریم که توی این ده گروه 10 نفره چند تا از بچه ها هم بازگوشی های مخصوص خود را داشتند)، نظارت و هماهنگی گروه ها هم به عهده واحد فرهنگی که خودمان باشیم بود، گروه پذیرایی هم که با شربت و شیرینی از بچه ها پذیرایی می کرد، بیشتر کار رنگ مدرسه تا ظهر تمام شد و بچه ها پس از نماز به تمیزی کلاسها پرداختند، بعضی از گروهها ابتدا کلاس را مرتب کردند و دستمال کشیدند بعد ناهار خوردند، دو تا از همکاران هم که ذوقی داشتند؛ روی دیوارهای راهرو نقشی زیبا طراحی کردند تا به یادگار بماند.

در پایان هر گروه قلم رنگها را شستند و وسایل شان را جمع کردند، گفتگوی بچه ها حین شستن دستها و قلم رنگ و... جالب بود، یکی می گفت: که من تا حالا یک دستمال هم توی خونه نکشیدم تا برسه به اینکه کلاسی را تی بکشم، یکی می گفت: بابای من خیلی حساسه اگه بدونه من اینقدر کار کردم... اینها را با هم می گفتند و می خندیدند اینقدر خوشحال بودند و تخلیه انرژی شدند که در پایان ،این اردو به یکی از پر خاطره انگیزترین خاطرات زندگیشان تبدیل شد،

ساعت 15:30 کار تمام شد و ما 16:30در مدرسه خودمان بودیم. طبق برنامه ریزی قبلی که داشتیم.

اردوی رنگ در چندین سال با مدارس مختلف انجام شد بعد ها که تجربه ی مان بیشتر شد از غلتک به جای قلمو استفاده کردیم که سرعت کارمان بالاتر رفت.

حواشی اردو ها گاهی خیلی بیشتر از اجرای آن وقت گیر است وپر درد سر؛ یک سالی یک مدرسه را در حوالی مهر آباد شناسایی کردیم با مدیر آنجا رفتیم صحبت کنیم، مدیره حال نداشت از جاش بلند بشه، مثلا ما مهمان بودیم! مثلارفته بودیم مدرسه شون بازدید، همونجا دلم برای بچه هایی که در این مدرسه درس می خواندند، سوخت.

بگذریم.

مدیر گفت که: فضاها را به ما نشان بدهند، خیلی استقبالی از کار ما نکرد؛ ولی گفت: می­توانید اینجا کار کنید، ما هم خوشحال، که کارمان حل شده و تونستیم یه مدرسه­ی دیگر را برای کارمان پیدا کنیم.

ما دوماه قبل هماهنگی ها را انجام دادیم، چهارشنبه قبل از هفته ای که قرار بود برویم اردوی رنگ آمیزی مدرسه؛ به مدرسه ای که از قبل هماهنگ کرده بودیم زنگ زدم همون مدیرِ بی­حال گفت: شهرداری قراره مدرسه­ی مان را رنگ کند، مدیره اینقدر بیحال بود که یک زنگ نزده بود به ما بگوید که قراری را که باهم داشتیم کنسل شده و ما را زودتر خبر کنه تا ما فکری کنیم آخه بی مسئولیتی تا کجا؟!

و گفت : نیازی به شما نیست که تازه فهمیدیم مدرسه ای نداریم که آن را رنگ کنیم. با پرس­وجو از همکاران و چندین جا زنگ زدن و به نتیجه نرسیدن آخرِ کار، ساعت 12 با راننده ای که در اختیار مدرسه بود به عبدل آباد رفتم (جایی که یکی از آشنایان آدرس داده بود تا شاید به کار مابیاید)، به آنجا رفتم، مدرسه تمیز بود و مناسب کار ما نبود، از مدیر آنجا آدرس دو مدرسه ی دیگر را گرفتم و جاهایی را که تا حالا به آنجا نرفته بودم رفتم.

با آقای راننده به آدرسی که مدیر مدرسه عبدل آباد داده بود؛ رفتم، به روستای عباس آباد در مرتضی گرد. حالا مرتضی گرد کجاست؟! پرسان پرسان آنجا را پیدا کردیم، دو مدرسه در همان محدوه بود؛ ولی چون ساعت اداری مدارس تمام شده بود؛ کسی به ما جواب نداد، حتی خدمتگزاری هم نیامد در را باز کنه که شما که هستید و چکار دارید، بلاخره با ناامیدی به سمت مدرسه می­آمدم؛ در مسیر برگشت به منطقه آذری که رسیدیم، آقای راننده گفت: محل قدیم ما فلاح است؛ در آنجا مدرسه زیاد است با ناامیدی گفتم برو آنجا، رفتیم و درِ مدرسه ای را زدیم، سرایدار گفت: شما کی هستید، گفتیم بیا دم در تا برایت بگوییم.

وقتی آمد گفتیم: ما از طرف یک گروه جهادی هستیم، آمدیم تا اگر مدرسه تان نیاز به رنگ آمیزی داشت ببینیم و آن را رنگ بزنیم، سرایدار اجازه داد که البته قانون را نمی دانست و ما بدون اجازه منطقه با بازدیدی که از مدرسه داشتیم دیدیم که مدرسه نیاز مبرمی به رنگ زدن دارد، به سرایدار گفتیم اگر می شود شماره مدیر مدرسه را بدهید تا هماهنگی های لازم انجام شود، سرایدار که مرد ساده ای بود، گفت: هماهنگی نمی خواهد شما که نمی خواهید کار بدی انجام دهید؛ بیایید مدرسه را رنگ کنید، بلاخره با اصرارهای زیاد، شماره­ی مدرسه را داد و گفت: مدیر بعدازظهر ساعت 4:30 می­آید، با این گفتگو خداحافظی کردیم.

بعد از ظهر از منزل ساعت 16:45 زنگ زدم، یک خانمی که ترک زبان بود؛ گوشی را برداشت و من که ترکی بلد نبودم، فقط فهمیدم که مدیر نمی­یاد، چون حرفهایش را نمی فهمیدم به یکی از همکاران که ترکی بلد بود و می دانستم با بچه به اردو رفته زنگ زدم و ماجرا را برایش گفتم و گفتم زنگ بزن ببین این بنده خدا چی میگه.

همکارم تلفنی به من گفت :که مدیر نمیاد ،ولی فردا صبح یک قراری در مدرسه دارد و می­آید. فردا صبح، دوباره به همکارم زنگ زدم؛ گفتم: یک زنگی بزن ببین مدیر آمده یا نه؟

و همکارم با صحبتهایی که با آن خانم داشتند؛ بلاخره توانسته بود شماره مدیر مدرسه را بگیرد. من با خوشحالی از اینکه بلاخره شماره مدیر مدرسه را بدست آوردم؛ با مدیر مدرسه تماس گرفتم، خودم را معرفی کردم و گفتم ما یک برنامه جهادی داریم و موضوع را برایش شرح دادم، ایشان موافقت کرد؛ ولی گفت :حتما با حراست منطقه باید هماهنگ شود، چون ما نمی توانیم بدون مجوز اداره، کسی را به مدرسه راه بدهیم. حالا حساب کنید، ما دوشنبه برنامه اردو داریم تازه روز شنبه باید دنبال مجوز برویم.

روز شنبه، با آقای راننده مون هماهنگ کردم، به دنبال یکی از همکاران که در اردو بود رفتم و با ایشان به دنبالِ مجوز گرفتن، به منطقه 17رفتیم. اول به حراست رفتیم و گفتند: نامه­ی شما چون از طرف مدرسه نوشته شده برای ما اعتباری ندارد و باید از آموزش و پروش منطقه خودتان برای­مان نامه بیاورید.

گفتیم بهتر است به اتاق رئیس برویم؛ اگر دستور دهد دیگر مشکلی نیست و آنجا هم جواب درستی نگرفتیم، سرگردان! با همکارم وقتی دیدیم از این اتاق به آن اتاق جواب نمی دهد، تصمیم گرفتیم به آموزش وپرورش منطقه­ی خودمان برویم. در راهِ رفتن به آنجا، آقای راننده گفت: برای کار خیر هم باید التماس کنید؟!

به قسمت حراست منطقه ی خودمان رفتیم آقایی که معلوم بود خیلی پیگیر مسائل مدرسه های منطقه است، به ما گفت: چرا به مناطق دیگر رفتید خودمان مدرسه های محروم داریم، ما با تعجب گفتیم: مگر در منطقه 2 هم مدرسه محروم داریم که با تایید ایشان آدرس مدرسه ای که گفته بودند را گرفتیم و به آن مدرسه رفتیم در آنجا با مدرسه ای روبرو شدیم که سه چهار برابر مدرسه خودمان بود که اگر بچه ها می خواستند آنجا را رنگ کنند یک هفته طول می کشید دیدیم به کار ما نمی آید و برگشتیم؛وتازه فهمیدیم قراره این مدرسه راهم شهرداری رنگ کند.

در راه به ذهنم زد که به همان مدیر مدرسه شهید نامجو که در منطقه 17 هست زنگ بزنم و بگویم که به ما مجوز نداده اند و اگر می خواهد ما بدون مجوز می آییم پس زنگ زدیم ایشان گفتند :چون مدرسه ی ما دوشیفت است و دو مدیر دارد باید با مدیر شیفت بعدی هم هماهنگ کنم، ما چون فرصتی نداشتیم گفتیم اگر تا نیم ساعت دیگر به ما خبر دادید که ما می آییم ولی اگر خبر ندادید شما را به خیر و ما را به سلامت، ما فکری دیگه برای اردو خودمون می کنیم. (بین خودمون بماند هیچ فکری برای اردو نمی تونستیم بکنیم چون زمان کمی با روز اردو داشتیم)

بلاخره با کلی حرص وجوش خوردن، بلاخره ایشان زنگ زدند و گفتند مانعی ندارد؛ بیایید. بعد از موافقت مدیر تازه باید هماهنگی ها صورت می گرفت و گفتم باید میز و صندلها از کلاس ها بیرون برود تا ما بتوانیم کلاس ها را رنگ کنیم، آقای مدیر گفت اشکالی ندارد ما همان روز همه ی میزها را جمع می کنیم و من گفتم نمی شود ما مدرسه ای اسلامی هستیم و محدودیت حجاب داریم و شما باید حتما فردا این کار را بکنید.

از طرف دیگر تازه باید به آقای سلیمی ( که خدا یش رحمت کند ) مسئول خرید مدرسه زنگ می زدم و آمار مقدار رنگی را که می خواهیم می دادم تا ایشان رنگ را تهیه کند.

نگفتم که روز چهارشنبه به ایشان گفته بودم که رنگی که قبلا سفارش داده بودیم؛ کنسل است و دست نگه دارید تا من به شما بگویم چه چیزی لازم داریم، روز شنبه از منزل زنگ زدم وگفتم که چه چیزهایی لازم داریم و تازه ایشان تا شب باید برایمان سفارشات را تهیه میکرد و این یعنی اولِ دردِ سر برایِ آقای سلیمی (زنده یاد).

بلاخره با هزار مشکل اردو برقرار شد و بچه های پایه دوم، بدون اینکه بفهمند، چه مشکلاتی را برای به راه انداختن اردو پشت سر گذاشتیم، با خوبی وخوشی به اردوی خود رفتند و طبق برنامه همه ی کارها انجام شد.

اردوی پایه دوم با تلاش مربیان و دانش آموزان به خوبی به اتمام رسید و ما توانستیم که یک طبقه ی مدرسه را رنگ کنیم.

آقای مدیر هم که کار ما را دیده بود؛ می گفت: سرایدارم می گوید: اتاق ما را هم رنگ کنید وقتی باز دیدی از اتاق داشتیم قبول نکردیم چون هم وقت کافی نداشتیم و هم سرایدار ماشالله آدم فربه ای بود و گفتیم ما رنگ می دهیم خود سریدار زحمت بکشد اتاقش را رنگ کند.

در همانجا قرار شد که پایه سوم را هم بیاوریم و در هفته ی بعد طبقه ی دیگر مدرسه را رنگ کنند.

و این کار انجام شد، باتلاش بچه ها و مربیان توانستیم اردوی هفته ی بعد را هم به خوبی انجام دهیم و بچه ها خوشحال از اینکه یک کار مفید انجام داده بودند با تمام خستگی ای که داشتند از کارشان، لذت می بردند، بماند از اینکه تعدادی از بچه ها­ی پایه سوم به خاطر امتحان به اردو نیامدند و کارشان به دوش بقیه افتاد.

یک بار هم رفتیم یک اردوگاه؛ دیدیم دیوار های آنجا کثیفه و با گروه دیگری از بچه ها آنجا را هم رنگ کردیم.

 

طرح5-تجهیز کتابخانه مدرسه محروم

چون کتابدار هستم و از اهالی کتاب به حساب می آییم هر کی می رسه می خواد از دست کتابهایی که نمی خواد رها بشه ،میگه کتاب اهدایی نمی خواهید؟ ما هم هر چی کتابه می گیریم و سازماندهی می کنیم به جاهایی که نیاز دارن می فرستیم، یکی از کار هایی که در جهادی کردیم این بود که کتابخانه یک مدرسه را تجهیز کردیم، کلی از کتابای مختلف سطح دبستان برایمان هدیه آوردند؛ آنها را سازماندهی کردیم و فرستادیم برای مدرسه محروم.

 

طرح6-تجهیز مدرسه

6الف -دوخت پرده

مدارسی که رنگ می کردیم همانطور که قبل از این هم اشاره ای شد پرده های کلاسهایش یا کهنه بود یا پرده نداشت که با کمک دانش آموزان برای یک مدرسه، پرده دوختیم و برای مدرسه دیگر هزینه جمع کردیم و دادیم به خود مدیر چون ایشان آشنایی پرده دوز داشتند خودشان پرده و چوب پرده را خریداری و نصب نمودند.

6ب-تهیه کولر برای مدارس محروم:

اولین باری که رفتیم بازدید مدرسه ای که می خواستیم در آن فعالیت جهادی داشته باشیم، دیدیم خیلی گرمه و از اونجایی که نمی تونیم بدون توجه از کنار چیزی بگذریم، کنجکاو شدیم دیدیم تنها کولری که خوب کار می کنه مال اتاق خانم مدیره که اون رو هم یک خیّری براشون سوغات فرستاده، ظاهرا برای هر کاری باید یک آدمی مثل ما پیدا بشه سمج و ته و توی قضیه را در بیاره، از نبود کولر که پرسیدیم گفت: ما کولر داریم ولی هیچ کدام پمپ نداره، دلمون برای بچه های اون مدرسه سوخت پیگیر شدیم؛ وتونستیم دو تا کولر دست و پا کنیم تا از شدت گرمای مرداد ماه کم کنیم، و برای یکی از کولرها هم خودِ مدیر یک خیّری پیدا کرد و پمپ آن را خرید، حالا خیالمان از گرما کمی راحت شد، هرچند ما این کار را برای بچه های محروم انجام دادیم ولی عوایدش هم نصیب ما شد، در روز اردو به بچه ها این نوید را دادیم که خیالتان راحت کولرها درسته و مطمئن باشید هوا گرم نیست.

هرچند با رفتن آب در روز اردو بچه های ما هم مزه گرما را چشیدند.

6ج- تهیه برد(تابلو) جهت نصب اطلاعیه های مدرسه :

دیوار مدرسه هایی را که رنگ زدیم بدون برد بود یه پیشنهاد به مدیر مدرسه دادیم ومدیر مدرسه هم پیگیر، آنقدر به ما زنگ زد تا تونستیم ده تا تابلو برای مدرسه اش تهیه کنیم. اینجا بود که فهمیدیم اگر مدیر یک مجموعه ای پیگیر و دلسوز باشه با دست خالی هم می تونه تجهیزات زیادی برای مجموعه اش فراهم کنه.

6د-تعویض شیرهای خراب مدرسه شبانه روزی :

یه سالی محل استقرار بچه ها برای کار جهادی، یک مدرسه شبانه روزی بود، دیدیم چند تا از شیرها خرابه با بچه ها تصمیم گرفتیم، آنها را درست کنیم. سوال که کردیم فهمیدیم که مغزی های آنها خرابه با هزینه کمی تونستیم همه ی شیرها را درست کنیم، وقتی دیدیم که با هزینه کمی انجام شد راستش از بی خیالی مسئولین ذی ربط حرصمان گرفت. اینجا بود که به گفته­ی پیر دیرمان پی بردیم که گفته بودند: مسئولین باید دلسوز و....... باشند.

 

طرح7- آموزش در مدرسه

تنوع کارهای ما خیلی زیاده و همش به خاطر تنوع طلبی این مدیرمونه.

حساب کن ببین چه طوری میشه یک روزه هشتاد تا بچه را معلم کنی بعد این هشتاد تا، هشتاد تا دانش آموز را درس بدهند!

مدیرمون پا شد رفت جنوب با بچه ها و گفت توی این چند روز که ما نیستیم بشین یه طرح آموزشی بنویس که بشه کار جهادی امسالمون و بتونیم توی یک مدرسه محروم انجام بدیم.

کلی بالا و پایین کردم آخه کار سختی بود باید برنامه ی کلی رو می نوشتم بعد با تیم فرهنگی روی ریز قضایا فکر می کردیم که نحوه انجام آن چه جوری باشه.

این را باید بگویم ابتدای سال به همراه خانم مدیرمون رفته بودیم بازدید مدرسه ای که قرار بود در آن کار جهادی انجام شود و مدیر مون قول کار آموزشی را داده بود؛ همونجا با خودم گفتم :واویلا دوباره بیچاره شدیم؛ دوباره یک طرح جدید باید بنویسیم.

این گذشت و با دستور خانم مدیر، در اسفند ماه کار، جدی شد .نشستم کلی فکر کردم چه کار کنیم که این همه بچه بیکار نمانند و بتونیم براشون کار تعریف کنیم ،چون همونطور که قبلا گفتم ما به اولین چیزی که فکر می کردیم تربیت بچه های خودمون بود.

باید طرحی می نوشتم که این همه بچه را پوشش بده و طوری باشه که نه حوصله بچه های ما سر بره نه حوصله ی بچه های مدرسه محروم.

مدیر مدرسه محروم به ما گفته بود: بچه های ما، غالبا در درس ریاضی واملاء مشکل دارند؛ تعدادی از بچه های ما افغانی هستند؛ همچنین گفته بود مدرسه دولتی است و تابستانها بچه ها مدرسه نمی آیند؛ خانواده بعضی از این بچه ها شهرستانی هستند و در تابستان به شهرستان خود می روند.

با این اطلاعاتی که ما از مدرسه داشتیم باید یک طرحی می نوشتم که هم جذاب برای بچه های خودمون و هم برای بچه های اونها باشد.

چند بار طرح را نوشتم و به این نتیجه رسیدم که در طرح با توجه به صحبت مدیر هم باید درس ریاضی و هم درس املاء را می گنجاندم. دیدم که درسهای مورد نظرمدیر، دروس خشکی است و جذابیتی ندارد پس کاردستی را به آن اضافه کردم دیدم یک جورایی طرح ابتر است قرآن را به آن اضافه کردم، کلاسها شد قرآن، ریاضی، املاء وکاردستی.

و بچه ها را به هشت دسته ده­تایی تقسیم کردم.

پس هشت تا کلاس می خواستیم با توجه به کلاس های موجود در مدرسه محروم پایه اول در یک طبقه و پایه دوم در طبقه دیگر قرار می گرفتند. ترتیب چیدن کلاس ها به نحوی که با هم تداخل نداشته باشند را با مشورت مشاور پایه اول چیدم.

طرح اولیه درست شد و برای مدیرمون که در اردو بود فرستادم ایشان از طرح استقبال کرد.

بعد از آمدن همکاران فرهنگی از اردوی جنوب ، حدود 20 جلسه باهم و با متخصصین مختلف داشتیم تا بتونیم طوری کلاسها را برنامه ریزی کنیم که برای بچه ها جذابیت داشته باشه.

برای اینکه بچه ها یک برنامه ریزی داشته باشند که مثل مدرسه ساعت و زمان داشته باشه و کارها طبق برنامه انجام بشه برنامه ریزیِ ریز به ریز ساعت و کاری که باید انجام می شد را نوشتیم.

اول کار فکر نمی کردیم که طرحمان اینقدر وسعت پیدا کنه که بتونیم اولیا ء و مربیان مدرسه ای را که می خواهیم برویم؛ پوشش دهیم.

طرح را در سه بخش آماده کردیم.

 

بخش اول دانش آموزان: در این بخش محور برای ما کار روی بچه های مدرسه هدف بود و یک برنامه نوشتیم که در آن هم بازی و تفریح دیده شده بود هم آموزش؛ در روند نوشتن طرح کلاس قرآن، با مدرسه ی دانشجویی آشنا شدیم که برای مقطع ابتدایی کتابِ قرآن نوشته بودند و ما از کتاب آنها بهره بردیم و آموزش سوره ناس و ترجمه و شرح آن را به صورت نمایش و داستان و شعر و پانتومیم را از آنان استفاده کردیم.

در قسمت نوشتن ریاضی و املاء در نهایت از یکی از معلمین تزکیه 2 که از اولیایمان بود؛ کمک گرفتیم و با مشورت با قسمت دبستان و هنرمندی خودمان (یعنی تیم فرهنگی) طرحی را نوشتیم که این مباحث را در غالب بازی به بچه ها یاد بدهیم.

و در قسمت کار دستی به خیلی چیزها فکر کردیم، می خواستیم مواد اولیه ی کاردستی بچه ها از دور ریختنی ها باشه، کلی بالا و پایین کردیم و قرار شد که در یک هفته، بچه ها جا مدادی درست کنند و در هفته بعد، یک جانماز.

در نوشتن طرح هم قرار شد فرمی درست کنیم که بچه های خودمان دورریختنی هایشان را بیاورند و برای این قسمت خیلی هزینه سنگین گردن خانواده ها نیفتد.

حالا دوست شدن بچه های ما با اون بچه هایی که می خواهند مربی شان باشند خود بحث دیگری بود و سر آخر رسیدیم که یک فرمی را طراحی کنیم و مدل دوست شدن را هم یک طوری به بچه های خودمون آموزش دهیم و فرمی خام تهیه کردیم که دانش آموز ما که اسمش را گذاشتیم مربی یار بتواند با سوالات غیر مستقیم آن را پر کند.

بچه ها ی ما ارتباط خوبی با بچه های اونا گرفتن وبچه های اونا روز آخر برای بچه های ما نقاشی کشیدند ودست خطی به یادگار نوشتند.

ما هم یک سری فرم دادیم تا بچه هامون نظرشون رو در مورد اردو بگن، صرف نظر از چند تا که همیشه ساز مخالف می زنن؛ اکثریت بچه ها از اردو راضی بودند.

 

بخش دوم مادران: برای مادرانِ آن مدرسه هم فکرهایی کردیم وگفتیم: اگر مادران اطلاعاتشان بالا برود؛ دانش آموزان بهتری تحویل جامعه و مدرسه می دهند، پس طرحی نوشتیم که مادران هم، هم زمان که بچه هایشان را می آورند؛ بتوانند آموزش هایی را ببینند. پس برایشان طرح کلاس های اولیاء در غالب کلاس احکام، آموزش خانواده(مشاور خانواده)، بهداشت ، وکار آفرینی داشته باشیم. در قسمت احکام با رایزینی های انجام شده، بلاخره خانمی را که از بچه های حوزه بود آوردیم که مسائل مادران را در مورد نماز و بلوغ دختران و خمس و غیره به مادران آموزش بدهد، برای قسمت مشاوره خانواده ،از مدرسین مدرسة خودمان که آموزش اولیاء خودمان را برعهده داشتند استفاده کردیم، برای بهداشت از دکتر مجموعه خودمون استفاده کردیم که در طرح قرار شد یک روز بیاید و اولیاء را ویزیت کند؛ ولی در عمل به خاطر مشکلات زیاد خانواده ها دو روز آمد و یک روز را ما اختصاص به دانش آموزان دادیم که موهای بچه ها را بازبینی می کرد تا از ابتلا یا عدم ابتلا به بیماری شپش مطمئن شویم.

ودر قسمت کارآفرینی با یک خانم هماهنگ کردیم تا یک چیزهایی یاد بدهد و به پیشنهاد خودِ ایشان قرار شد؛ مادرانی که استعداد داشتند، ایشان مواد اولیه را در اختیار شان بگذارد و مادران سفارشها را درست کنند؛ طرح خوبی بود ولی به علت مشکلی که برای مربی ما پیش آمد؛ اولیا فقط یک جلسه با ایشان کلاس داشتند و مجبور شدیم برای قولی که به اولیا داده بودیم یکی از همکاران به مادران علاقه مند، دوخت چادر را آموزش دهد تا با دوخت چادر بتوانند کمکی به اقتصاد خانواده بکنند.

در حین انجام کار یک مادری گفت :مادر من کیف هایی را خود می بافد، آیا می تواند بیاورد و به شماها بفروشد که ما هم پذیرفتیم و کیفهایش را آورد و فروخت و با خرید همکاران و بچه ها ،آن مادر راضی به خانه اش رفت.

بخش سوم اولیاء مدرسه(معلمین ومربیان): در این بخش با مشورت مدیر آن مدرسه فهمیدیم که معلین هم از فقر برگزاری کلاس های اطلاعاتی برخوردارند و متوجه شدیم بچه ها معلم قرآن جداگانه ای ندارند، پس طرحی ریختیم که در آن چگونگی روش تدریس قرآن به معلمین داده شود و باز دیدیم بچه ها در احکام ضعیف هستند و طرح روش تدریس احکام را برای معلم های آن مدرسه نوشتیم همچنین کلاس یادگیری معکوس را به پیشنهاد خود مدیر مون در برنامه جای دادیم و خود ایشان را مدرس این درس قرار دادیم و قرار شد که مدیر جهادی ما، یک سری تکنیک های مدرسه داری را هم به مدیر و مربیان درس دهد.

در اجرا با مشکلاتی برخورد کردیم که از قبل پیش بینی آن برای ما محال بود، مثلا در بازدیدی که چند روز قبل از اردو، از مدرسه هدف داشتیم؛ فهمیدیم که مدرسه وسیله ی خنک کننده به اندازه کافی ندارد و بچه ها ممکن است دچار گرما زدگی شوند، که با همکاری مسئول مجتمع دو تا کولر برای مدرسه هدف فرستاده شد تا نصب شود.

همچنین در این باز دید دیدیم که مدرسه بسیار کثیف است و ما به ناچار روز اول را باید به تمیزی مدرسه با بچه ها مشغول شویم پس دوباره اومدیم مدرسه، یک جلسه گذاشتیم و طرح روز اول اردو را طرح نظافت وآشنایی قرار دادیم.

و نیز متوجه شدیم که چند تا از کلاس ها پرده ندارد و یا اینکه پرده هایش مناسب نیست که با در میان گذاشتن این مطلب با دانش آموزان، توانستیم مبلغ پرده را جمع آوری کنیم و کلیه کلاسها را پرده دار نماییم.

در روز موعود (ما دوشنبه های پایگاه تابستانیمان را به این کار اختصاص دادیم) با مسائل بیشتری روبرو شدیم، مثلا رفتیم و دیدیم چند تا دونه بچه بیشتر نیومده به ناچار، ساعتی صبر کردیم تا بچه ها یکی یکی بیایند .

پیشتر گفتم که ما روز اول را اختصاص به نظافت مدرسه هدف دادیم ولی رفتیم و دیدیم که آب قطع است، البته فقط آب اون مدرسه قطع بود و به خاطر همین قطعی آب ،کولر ها را روشن نکرده بودند و چون وسط تابستان بود، خیلی گرم بود. از اونجایی که بشر برای مشکلات خود راههایی را پیدا می کند، ما به بچه ها گفتیم، کار جهادی است و همین گرما را برای خود تمرینی ریاضتی بدانید و بسم ا... جهادی شروع شد.

برای قطعی آب وتماس با اداره آب فهمیدیم، خرابی از پمپ مدرسه است. پس پیگیر پمپ شدیم و دیدیم که برای امروز جواب نمی دهد و تا بیایند و آن را درست کنند یک روز کار می برد، با پیشنهاد مدیر مدرسه هدف یک شیلنگ بزرگ از مدرسه ی همجوار این مدرسه کشیدیم به راهرو مدرسه و بچه ها سطل سطل آب برداشتند و دو طبقه مدرسه را برق انداختند.

این را هم اضافه کنم که بچه ها طبق آموزش هایی که از قبل در مدرسه به آنها داده بودیم و توجیهی که شده بودند؛ در همین حین هم با بچه های مدرسه هدف طرح دوستی ریختند و در ابتدا به آنها پس از تمیزی، یک بسته مدادرنگی که خود تهیه کرده بودند به دانش آموزی که قرار بود با اوکار کنند هدیه دادند و هم کلی رنگ آمیزی انجام داده بودند و در ابتدا هم به آنهاشعر بسم ا... و اینکه باید هر کاری با نام خدا شروع شود که ابتر نماند را، کار کردند. دوشنبه اول به خیر گذشت و دوشنبه های بعد هم الحمدلله خوب انجام شد. بیشتر بچه ها ی خودمان از طرح راضی بودند البته تک و توک هم می گفتند: کارهای سالهای قبل بهتر بود.

البته این به خصوصیات فردی بچه ها برمی گشت.

استقبال بچه های مدرسه هدف در پایان هفته چهارم خیلی زیبا بود؛ به طوری که زودتر از ما آمده بودن و در بیرون درب مدرسه انتظار ما را می کشیدند.

در طرحی که برای مادرا نشان داشتیم، هم توانستیم تعداد زیادی از مادران را آموزش دهیم که در هفته آخر خیلی بیشتر از روز اول بود و خواستار ادامه دادن این طرح بودند.

در انتها باید بگم، که حاصل این دغدغه های ما، تشکیل گروه هایی جهادی از بچّه های فارغ التحصیل است که در گوشه و کنار خیلی گمنام دارن کار می کنند. غرض از نوشتن ما هم معرفی طرح بود والّا کاری که برای خدا باشه، گفتن نداره.

حالا؛ برای سال بعد چه کار خواهیم کرد با تنوع طلبی مدیرمان بماند برای بعد. smiley

 

 

   

جگر سوخته

جگر سوخته

نفس‌های زخم، اندک اندک درختان را کدر کرد و گندمزاران از اندوهی که بر شانه‌های آن بهار غمگین روییده بود، آهسته‌آهسته شوره‌زار شدند. مرد دیگر خسته بود. صدایش پر از مه بود و تمام دلگیری‌اش از کائنات در لخته‌های خون جگر بر زبان آمد، بر صورت تاریخ شتک زد. دلش را، این راز سر به مهر سالیان را در ناله‌ای جان‌گداز فاش کرد تا همۀ روزگار تا ابد بدانند او نیز ادامۀ غم‌های پدران خویش بود. آفتابِ صورتش را ابر غم پوشاند. پنجره‌های خانه را رو به توفانِ در راه بست و همچون شمعی رو به وفات، سوسوی خویش را پنهان کرد. شهر رسول خدا چنین روزی را در یاد دارد. غیر از مردم شهر، اهالی سرزمین‌های دور و نزدیک هم به مدینه آمده‌اند. خبر در همه جا پیچیده است: «حسن بن علی به شهادت رسید.»

منع مذاکره؛ اقتدار ایران اسلامی و شکستن ابهت پوشالی آمریکا در عرصه بین الملل

منع مذاکره؛ اقتدار ایران اسلامی و شکستن ابهت پوشالی آمریکا در عرصه بین الملل

اطلاعیه کانون مدارس اسلامی به مناسبت 13 آبان