شنبه 27 ارديبهشت 1399 در 02:40
23 3
شنبه 27 ارديبهشت 1399 در 02:40

مردی که خورشید در دست داشت

دو روایت از زندگی کریم‌ اهل‌بیت امام حسن مجتبی علیه‌السلام

مردی که خورشید در دست داشت

برده‌ای بود انگار اما رنگ پوستش خبر از بردگی نمی‌داد، لباس‌هایش، گرسنگی توی چشم‌هایش، ولع دست‌هایش چرا. تکه نانی در دست داشت و چنان با اشتیاق به دهانش می‌گذاشت که انگار لذیذترین ‌غذای دنیاست. نگاه امام به سگی افتاد که کنار مرد نشسته بود. در چشم‌های روشن سگ هم گرسنگی دودو می‌زد. امام چند لحظه همان‌جا ماند. مرد، لقمه‌ای نان خودش می‌خورد و لقمه‌ای برای سگ می‌انداخت. همین‌ نوبت را رعایت کرد تا نان تمام شد.
امام نزدیک مرد رفت. تبسمی کرد و پرسید: «چرا نان را به سگ دادی؟ چرا برای خودت کنار نگذاشتی؟» مرد آرام گفت: «از چشم‌های ملتمسانه این ‌سگ خجالت کشیدم. حیا کردم که من نان بخورم و او گرسنه بماند».
-اربابت کیست؟
-ابان ابن عثمان.
-این باغ مال کیست؟
-باغ هم برای اوست.
امام به چشم‌های مرد نگاه کرد: «تو را به خدا از اینجا تکان نخور تا برگردم!» بعد، پا تند کرد. خودش را به ابان ابن‌عثمان ارباب آن مرد رساند. هم باغ را از او خرید، هم برده‌اش را. به‌سرعت برگشت پیش مرد که همان‌طور حیران و منتظر آنجا نشسته بود. گفت: «من تو را از آقایت خریدم!» برده که گمانش برده بود حالا مقابل ارباب جدیدش نشسته، جَلد از جا پرید و محترمانه مقابل امام ایستاد. امام تبسم کرد و آرام گفت: «این‌ باغ را هم از او خریدم. حالا، تو را در راه خدا آزاد می‌کنم. این‌ باغ را هم می‌بخشم به تو».
چشم‌های مرد در آن ‌صورت تیره خسته، درخشید؛ مثل دو ستاره روشن. نفس عمیقی کشید. چه عطر خوشی می‌آمد از مسیر قدم‌های کریم اهل‌بیت!

 
 

رسم مهمان‌نوازی

ستیغ آفتاب داغ بیابان می‌خورد پشت گردنشان. نفس‌ها، بخار داغ بود که از سینه بیرون می‌زد و خستگی را می‌افزود. گرسنگی دل‌هایشان را چنگ می‌زد. سرور جوانان بهشت بودند در بیابان تفتیده میان مدینه و مکه. دامادشان هم همراهشان بود، عبدالله بن جعفر، همسر زینب سلام‌الله علیها. هر سه‌راهی شده بودند به نیت حج. هنوز در میانه راه بودند و هم آبشان تمام شده بود، هم آذوقه‌شان. تشنگی و گرسنگی را کشاندند تا سیاه‌چادری تک، میان گزنه‌ها و خارها. پیرزنی نشسته بود جلوی سیاه‌چادر و از دور چشم به آن‌ها داشت تا نزدیک شوند.
-سلام! ما تشنه‌ایم! چیزی برای نوشیدن دارید؟
-و علیکم‌السلام! بله! این بز من است. خودتان شیرش را بدوشید و بنوشید.
امید. نفس عمیقی که خستگی را تاراند. از مرکب پایین آمدند. دست‌به‌کار شدند. شیر تازه بز، خوش‌طعم و گوارا، گلویشان را تازه کرد. حالا نوبت گرسنگی بود که ضعف شده بود در دست‌وپایشان.
-غذایی دارید که ما را از این گرسنگی نجات دهید؟
پیرزن نگاهش را برد سمت همان‌ بز: «من فقط همین ‌حیوان را دارم. یکی‌تان زحمت بکشد ذبحش کند تا خودم برایتان بپزمش».
ساعتی بعد، عطر خوراک گوشت تازه، سیاه‌چادر را برداشته بود.
نفسشان تازه شده بود و جان برگشته بود به تنشان. وقت رفتن بود.
-ما از خاندان قریشیم و می‌رویم سمت مکه. اگر از همین‌ راه برگشتیم، حتماً لطف شما را جبران خواهیم کرد. شما هم اگر به مدینه آمدید، مهمان ما شوید.
خداحافظی کردند و به شوق حج خانه خدا راهی شدند. پیرزن ماند و عطر خوشی که در چادرش مانده بود.
روزگار است دیگر! بالا و پایین دارد. ایام گذشته بود تا گرسنگی و تشنگی، این بار برود سراغ پیرزن و همسرش که سخت تنگدست شده بودند. خودشان را رسانده بودند به مدینه. داشتند در محله بنی‌هاشم راه می‌رفتند. امام، بر سکویی مقابل خانه‌اش نشسته بود. پیرزن که رد می‌شد، امام او را دید و میزبان گشاده‌دستش را شناخت. فوری غلامش را فرستاد پی پیرزن و همسرش تا آن‌ها را به خانه‌اش بیاورد.
از درگاهی خانه که پایین آمدند، امام را دیدند.
-سلام بر شما! من را می‌شناسید؟
پیرزن هرچه چشم تنگ کرد، این روی خوش متبسم به چشمش آشنا نیامد. پیری بود و فراموشی. امام کمکش کرد: «من حسن بن علی هستم! همان ‌مهمان ناخوانده تو در بیابان که با برادرم حسین و دامادمان جعفر به چادر تو آمدیم و ما را از گرسنگی و تشنگی نجات دادی». چروک‌های چهره پیرزن به لبخندی عمیق بیشتر شدند: «پدر و مادرم فدای شما! من هرچه کردم برای رضای خدا کردم انتظاری که نداشتم».
امام، غلامش را فراخواند. از او خواست تعداد زیادی گوسفند و هزار دینار طلا به جبران لطف پیرزن، تقدیمش کنند و بعد، او را ببرند دم خانه برادرش حسین و خواهرش، زینب. حسین علیه‌السلام و عبدالله هم درست همان‌ مقداری که امام حسن علیه‌السلام، به پیرزن و همسرش کمک کردند، هزار برابر بیش از لطفی که او به آن‌ها کرده بود.
پیرزن به همسرش نگاه کرد و خندید. پس میزبان کریم اهل‌بیت بوده و خودش خبر نداشته!

 
 

پی‌نوشت

​​​​​​​منبع:
بحارالانوار، ج 43، ص 341 و 348
اعیان‌الشیعه، ج 1، ص 565.

 

هشتمین مظلوم

هشتمین مظلوم

ماه صفر به پایان می‌رسد. شهادت امام هشتم در آخرین روز این ماه، پایان دو ماه سوگورای است. از آغاز محرم، سرشک غم باریده‌ایم، تا عاشورا، اربعین، بیست‌وهشتم صفر و سرانجام روز شهادت حضرت رضا(ع). اینک جهان تشیع در سوگ غریب خراسان است، والامردی که در راه آرمان و برای کسب خشنودی حضرت حق، شکیبا و استوار، رضای الهی را به جان پذیرفت و رهروان طریق توحید را تا رسیدن بر قله‌های شرف و وادی رستگاری رهنمون شد. هشتمین مظلوم، عصارۀ ایمان و هدف، آمیزه‌ای از دانش و تقوا، عبادت و بینش، مبارزه و پایداری و اراده و همت بود. او، هر چند در اوج عزت و جلال، اما اسیر ظلم مأمون بود؛ آن‌گونه که گاهی از خدایش، مرگ می‌طلبید. آه از آن انگور مسموم، که رضای آل محمد علیهم السلام را به رضوان برد! وای از آن زهر جفا که امام جواد را یتیم کرد!

پیام رهبر انقلاب درپی ترور دانشمند هسته‌ای و دفاعی شهید محسن فخری‌زاده

پیام رهبر انقلاب درپی ترور دانشمند هسته‌ای و دفاعی شهید محسن فخری‌زاده

حضرت آیت‌الله خامنه‌ای در پیامی با تبریک و تسلیت شهادت و فقدان دانشمند برجسته و ممتاز هسته‌ای و دفاعی جناب آقای محسن فخری‌زاده، بر مجازات قطعی عاملان و آمران این جنایت و همچنین لزوم پیگیری تلاش علمی و فنی این شهید تأکید کردند. متن پیام رهبر انقلاب اسلامی به این شرح است: بسم الله الرّحمن الرّحیم دانشمند برجسته و ممتاز هسته‌ئی و دفاعی کشور جناب آقای محسن فخری‌زاده به دست مزدوران جنایتکار و شقاوت‌پیشه به شهادت رسید. این عنصر علمی کم‌نظیر جان عزیز و گرانبها را به خاطر تلاشهای علمی بزرگ و ماندگار خود، در راه خدا مبذول داشت و مقام والای شهادت، پاداش الهی اوست. دو موضوع مهم را همه‌ی دست‌اندرکاران باید به جِدّ در دستور کار قرار دهند، نخست پیگیری این جنایت و مجازات قطعی عاملان و آمران آن، و دیگر پیگیری تلاش علمی و فنی شهید در همه‌ی بخشهائی که وی بدانها اشتغال داشت. اینجانب به خاندان مکرم او و به جامعه‌ی علمی کشور و به همکاران و شاگردان او در بخشهای گوناگون، شهادت او را تبریک و فقدان او را تسلیت میگویم و علو درجات او را از خداوند مسألت میکنم. سیّدعلی خامنه‌ای ۸ آذرماه ۹۹